مىرفت ( 1 ) بهنگام تنهائى به حساب اعمالش ميرسيد و بر گذشتهها حسرت مىخورد ، لباسى كوتاه و زندگانيى سخت داشت او در ميان ما همچون يكى از ما بود كه پرسش ما را پاسخ ميداد و نيازمان را برمىآورد و ما را بخويش نزديك مىساخت ولى با آنكه به او نزديك و در كنارش بوديم از شكوه آسمانيش پرواى سخن گفتن نداشتيم و از بزرگى و جلالش جرئت نگاه كردن به او در ما نبود و چون مىخنديد دندانهايش چون رشتهء مرواريد ميدرخشيد ، دين داران را بزرگ مىشمرد و مستمندان را دوست مىداشت ، نيرومند از ستمش نمىترسيد و ناتوان از دادگريش نوميد نبود .
به خدا قسم شبى او را ديدم كه در محرابش به عبادت ايستاده و پردهء سياه شب بر او سايه افكنده بود و ستارگان پديدار نبودند اشكهاى على ( ع ) بر محاسنش فرو مىباريد و همچون مارگزيدگان به خود مىپيچيد و بمانند دردمندان ميناليد ، گويا سخنان او هم اكنون در گوشم طنين مىافكند كه مىگفت اى دنيا آيا بسوى من مىآئى و مرا ميجوئى برو ديگرى را بفريب كه اينجا جاى تو نيست من ترا سه بار طلاق دادم و ديگر جاى بازگشتى نيست ، زندگى تو كوتاه و خطرهايت فراوان است ، اى واى از كمى توشه و راه دراز آخرت و همدمان اندك » .
چشمهاى معاويه پراشك شد و با آستينش آنها را پاك كرد و گفت :
« خدا رحمت كند ابو الحسن را او واقعاً چنين بود اكنون چگونه در فراق او صبر ميكنى ؟ » .
- شكيبائيم همچون كسى است كه فرزندش را در دامنش سر بريده باشند كه هرگز اشكش نمىخشكد و گريهاش پايان نمىيابد .
- اكنون چگونه به ياد اوئى ؟
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 488
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٤٨٨