بريدند و براى معاويه بشام فرستادند و معاويه دستور داد تا سر عمرو را در شام و نواحى آن بگردانند و اين نخستين سرى بود كه در اسلام گردانيده شد « 1 » .
( 1 ) معاويه دستور داد تا سر عمرو را براى همسرش كه در زندان بسر ميبرد بفرستند ، آنها هم سر بريده را بدامان آمنه دختر شريد ، همسر عمرو شهيد انداختند و او از جريان امر تا آن وقت بىخبر بود و چون چشمش بسر بريدهء شوهرش افتاد چنان سراسيمه شد كه نزديك بود بميرد و با چشمهائى اشكبار گفت :
« اى واى و اندوه از مظلوميت تو در اين دنياى پست و اين تنگناى دردناكى كه جباران فراهم ساختهاند ، شما شوهرم را مدتى دراز از من دور ساختيد و اكنون سر بريدهاش را برايم به ارمغان مىآوريد ، درود و سلام بر همسرى كه مرا هميشه دوست ميداشت و امروز هم بديدار من آمده تا هرگز از يادش نبرم » .
بعد به نگهبانى كه سر را آورده بود گفت : اين سر را بمعاويه بازگردان و پيغام مرا بىكموكاست به او برسان و بگو خداوند فرزندانت را يتيم كند و زن و بچهات را از تو دور گرداند و هيچگاه ترا نيامرزد .
نگهبان به نزد معاويه رفت و گفتههاى آن زن داغديده را برايش بازگو كرد ، معاويه خشمگين شد و دستور به احضارش داد وقتى كه او را بحضورش آوردند معاويه به او گفت :
« اى دشمن خدا ، تو اين حرفها را دربارهء من گفتهاى ؟ »
آمنه بدون هيچ ترس و پروائى گفت :
« آرى من گفتهام و هيچ پشيمان نيستم و پوزشى نمىخواهم
هامش
( 1 ) - استيعاب 2 / 517