كه دو مرد در يكى از كوههاى موصل پناه گرفتهاند ولى آنها را نمىشناخت و با گروهى از سپاهيانش بسراغ آنها رفت ، عمرو در آن وقت بر اثر سمى كه خورده بود بيمار بود و نمىتوانست خود را نجات دهد ناگزير همانجا ايستاد و فرار نكرد اما رفاعه كه جوانى نيرومند بود اسبش را جهانيد و به عمرو گفت « ميخواهى كه از تو دفاع كنم ؟ »
( 1 ) عمرو او را از اين كار بازداشت و گفت :
« دفاع تو سودى براى من ندارد ، اگر ميتوانى خودت را نجات بده » .
رفاعه بر سپاهيان تاخت آورد و آنها ناچار راه را برايش باز كردند و بعد بدنبالش شتافتند ولى چون رفاعه تيرانداز ماهرى بود به او دست نيافتند ولى عمرو را به اسارت گرفتند و نام و نشانش را پرسيدند ، عمرو از معرفى خود امتناع كرد و به آنها گفت :
« من كسى هستم كه اگر رهايم كنيد براى شما سودمند است و اگر مرا بكشيد زيان مىبينيد » .
آنها هر چه پافشارى كردند نتوانستند عمرو را بشناسند و ناچار او را به بند كشيدند و به پيش عبد الرحمن بن عبد اللّه ثقفى حاكم موصل فرستادند ، حاكم او را شناخت و فوراً نامهاى بمعاويه نوشت و او را در جريان گذاشت معاويه در پاسخش نوشت :
« عمرو خودش ميداند كه با نيزهاى كه در دست داشته نه ضربه بر عثمان بن عفان نواخته است ما هم نميخواهيم بيش از اين به او تجاوز كنيم ، شما هم نه ضربه نيزه همچنانكه بر عثمان نواخته است به او وارد آوريد » .
عبد الرحمن ، او را بيرون آورد و دستور داد نه ضربه نيزه به او بزنند و عمرو در ضربت نخستين يا دوم جان داد « 1 » بعد سرش را
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى