تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦
امير المؤمنين به من فرمود ، اى رشيد شكيبائيت چگونه خواهد بود وقتى كه زنازادهء بنى اميه بدنبالت بفرستد و دستها و پاها و زبانت را ببرد ؟ - يا امير المؤمنين سرانجام كارم بهشت خواهد بود ؟ - اى رشيد تو در دنيا و آخرت همراه من خواهى بود . ( 1 ) روزى رشيد به همراه امير المؤمنين به يكى از نخلستانهاى كوفه رفت و زير سايهء نخلى نشستند و صاحب نخلستان از آن نخل بالا رفت و خرماهاى تازه‌اى چيد و بحضور آورد و امام و رشيد از آن خرماها تناول كردند رشيد گفت : - چه قدر خرماى تازه و پاكيزه‌اى است . - اما تو به زودى بر شاخهء اين درخت بدار آويخته خواهى شد . رشيد پس از آن به درخت خرما انس گرفت و آن را آب ميداد و در زير سايه‌اش نماز ميخواند . روزى ديد كه يكى از شاخه‌هايش خشك شده و آن را بريده‌اند دانست كه هنگام مرگش نزديك شده است و ديگر بار كه بسراغ درخت رفت ديد نيمى از تنهء درخت افتاده و نهرى از آن براى آبيارى گذرانيده‌اند و يقين كرد كه مرگ حتمىاش فرا رسيده است ، در همين اوقات هولناك بود كه فرزند سميه بدنبالش فرستاد و وقتى حضور يافت به او گفت : - دوستت از آينده‌ات چه خبر داد و گفت ما با تو چه مىكنيم ؟ - گفت شما دست و پايم را مىبريد و بدارم ميكشيد . - اما من به خدا قسم بر خلاف پيش‌بينى او عمل مىكنم و گفت او را رها كنيد . نگهبانان او را رها كردند تا برود وقتى كه رشيد رفت زياد گفت او را برگردانيد و به رشيد گفت : راهى بهتر از آنچه رفيقت گفت برايت نمىيابم چون تو هميشه