( 1 ) پس از چندى مغيره مرد و زياد بن سميه بجايش بحكومت كوفه نشست و حجر همچنان نقشههاى سياه بنى اميه را برملا ميكرد و سياست تهديد و ارعاب آنها را زشت ميشمرد .
روزى زياد روز جمعه بر منبر رفت و خطبهاش را آن قدر طول داد كه وقت نماز تنگ شد .
حجر به او اعتراض كرد و در برابر همگان فرياد زد « الصلاة » .
پسر سميه اعتنائى بسخن حجر نكرد و ارزشى براى نماز قائل نشد و همچنان بگفتارش ادامه داد ، دوباره حجر به او رو كرد و با صداى بلند گفت « الصلاة » .
بازهم زياد ارزشى براى اخطار حجر قائل نشد و گفتارش را ادامه داد ، حجر ترسيد كه وقت نماز بگذرد مشتى ريگ برداشت و بجانب زياد پاشيد مردم هم به يارى حجر ، همگى برخاستند و زياد كه اين ماجرا را ديد از منبر پائين آمد و با مردم نماز خواند ولى از شدت خشم رگهاى گردنش باد كرده بود و تصميم گرفت كه حجر را بگيرد و به بند كشد و ضمن خطبهاى كه در مسجد ايراد كرد تصميم زشت خود را بهمگان اعلام كرد و گفت : « باك و پروائى ندارم كه شهر كوفه را از وجود حجر خالى كنم و سرنوشت او را براى آيندگان عبرت قرار دهم ، واى بر مادرت اى حجر ، تيرگى شب فرا رسيد و گرگان بچراگاه آمدند » .
و به قول شاعرى مثل زد و گفت :
به شترچران از راه اندرز بگوى * شب فرا رسيد و گرگ بچراگاه آمد
زياد گروهى از سرشناسان كوفه را به نزد حجر فرستاد تا او را از اينهمه پرخاش و اعتراض بازدارند ولى حجر نپذيرفت ، ناچار رئيس پليس را فرستاد تا حجر را بگيرد و بياورد ولى بين او و ياران حجر برخوردى روى داد و نتوانست حجر را دستگير كند .