منهم عدهاى از بنى عبد المطلب را با خودم مىآوردم ولى من هرگز از تو و آنها باكى ندارم ، دوست من خداست و خدا دوست شايستهكارانست » .
( 1 ) معاويه گفت : من هرگز نميخواستم ترا به اين مجلس بخوانم ، ولى اينها نظرشان را بر من تحميل كردند و من بين تو و آنها به انصاف رفتار خواهم كرد ، اينها ترا دعوت كردند كه ثابت كنند عثمان ، به ستم كشته شد و پدرت او را كشت ، تو سخن آنها را بشنو و به آن جواب بده و تنهائى تو در برابر آنها مانع آن نيست كه همهء سخنانت را بيان ندارى .
وقتى كه معاويه خاموش شد ، عمرو عاص سخن آغاز كرد و امير المؤمنين را دشنام داد و او را متهم كرد كه ابو بكر را دشنام داده و خلافتش را ناخوش دانسته و در خون عمر بن خطاب دست داشته و عثمان را بمظلوميت كشته است و بعد هر رفتار ناپسندى را به امير المؤمنين ( ع ) نسبت داد و بعد روى به حسن ( ع ) كرد و گفت :
« شما پسران عبد المطلب ، خدايتان حكومت نبخشيده ، زيرا خلفا را كشتيد و خونهاى حرام خدائى را حلال شمرديد و حرصى فراوان بحكومت ورزيديد و آنچه را كه روا نبود انجام داديد .
و اما تو اى حسن ، چنان گمان ميبرى كه خلافت به تو ميرسد در صورتى كه تو عقل و مغزى ندارى و مىبينى كه خداوند خرد را از تو گرفته و حتى احمقهاى قريش ترا مسخره و استهزاء مىكنند و اين بر اثر بدكاريهاى پدر تو است ، ما تو را دعوت كرديم تا به تو و پدرت دشنام دهيم ، پدرت را خداوند كشت و ما را از دستش آسوده كرد ، تو هماكنون در چنگال ما هستى كه هر كار بخواهيم دربارهات مىكنيم ، اگر تو را بكشيم گناهى در نزد خدا نكردهايم و مردم هم عيبى بما نمىگيرند . در اين صورت آيا ميتوانى جواب ما را بدهى و
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 374
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٧٤