داشتند كه وجود امام در دمشق براى دولت بنى اميه خطرى بزرگ است و به همه گفتند كه براى در هم شكستن قدرت معنوى امام بايستى در مجلسى از او دعوت به عمل آورند و پدرش را بكشتن عثمان متهم سازند و او را از چشم مردم بيندازند و در اين باره چنين گفتند « حسن ، نام پدرش را زنده مىكند و هر چه ميگويد مردم مىپذيرند و فرمان مىبرند و صداى كفشهاى انبوهى كه بسراغش ميروند بلند است و كم كم دارد بمقامى كه سزاوار آن نيست بالا ميرود و در اين باره خبرهاى بدى بما ميرسد » .
( 1 ) معاويه گفت ، ميخواهيد چهكار كنيد ؟
گفتند « بدنبالش بفرست تا بيايد و ما به او و پدرش دشنام دهيم و به عيبجوئى و سرزنشش بپردازيم و بگوئيم پدرش عثمان را كشته است و اين تهمت را به او ثابت كنيم و او هم جوابى ندارد كه بما بدهد » .
اما سستى رأى آنها بر معاويه پوشيده نبود و ميدانست كه آنها درست نمىانديشند و به خوبى آگاه بود كه امام در اين مباحثه بر آنها پيروز مىشود و بخواريشان ميكشاند از اين جهت به آنها گفت :
- من اين رأى را نمىپذيرم و چنين كارى را نمىكنم
- اى امير المؤمنين ، ما ميخواهيم اين كار را انجام دهيم .
- واى بر شما اين كار را نكنيد ، به خدا قسم هر وقت او به پيش من آمد مرا خفيف كرد و عيبهايم را آشكار ساخت .
- به هرحال بدنبالش بفرست .
- اگر بدنبالش بفرستم دربارهء او و شما با انصاف رفتار مىكنم .
پسر عاص گفت ، آيا ميترسى باطل او بر حق ما غلبه كند و گفتارش بر سخن ما فزونى يابد ؟
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 372
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٧٢