( 1 ) معاويه كه پافشارى آنها را ديد گفت ، اگر بدنبالش بفرستم ميگويم هر چه ميخواهد بشما بگويد گفتند ، باشد ، بدنبالش بفرست تا بيايد .
بالاخره معاويه پيشنهادشان را پذيرفت ولى دستور داد كه فقط در يك مسأله با امام بحث كنند و به آنها گفت :
« حالا كه حرف من را گوش نمىكنيد و ميخواهيد اين كار را بكنيد ، حرف ناروا نزنيد و بدانيد كه اينها از خاندان پيامبرند و كسى نميتواند عيبى به اينها بگيرد و ننگى بمقامشان بچسباند ، پس همان تهمتى را كه ممكن است به او بزنيد و بگوئيد كه پدرش عثمان را كشته و خلافت خلفاى پيشين را قبول نداشته است » .
پس بدنبال امام فرستاد ، امام برخاست و جامههايش را پوشيد و منظور معاويه را دانست و بهنگام خروج از خانه اين دعا را زمزمه كرد :
« خدا يا از شر آنها به تو پناه ميبرم و به يارى تو بخاكشان مىافكنم و از تو در اين مبارزه كمك ميخواهم ، پس بهر گونه و بهر گاه كه ميخواهى شر آنها را بر طرف فرما ، به نيرو و خواست تو اى مهربانترين مهربانان » .
( 2 ) آنگاه به نزد معاويه رفت و مورد تجليل و احترام فراوان قرار گرفت و معاويه گفت :
« اى ابا محمد ، اينها بدنبال تو فرستادند و فرمان مرا نبردند » .
امام به پوزش معاويه و نادرستى سخنش پاسخ داد و گفت :
« سبحان اللّه ، خانه ، خانهء تست و اجازهء آن در اختيار تو ، به خدا قسم اگر تو سخن آنها را پذيرفتهاى و به نيت درونيشان آگاهى ، من شرم دارم كه به تو ناسزا بگويم و اگر آنها نظرشان را بر تو تحميل كردهاند ، چه مرد ناتوانى هستى ، نميدانم كدامين را بپذيرم و كدام را نپذيرم ، اگر ميدانستم كه اين گروه چنين قصدى دارند ،
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 373
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٧٣