( 1 ) امام از خواندن نامهء زياد تبسمى فرمود زيرا علت خشم او را ميدانست ، چون امام او را پسر ابى سفيان نخوانده بود .
امام جريان را به معاويه نوشت و نامهء زياد را به همراه آن فرستاد و نامهء ديگر به زياد نوشت و شخصيت پوشاليش را در هم شكست و بالندگيش را فروكوفت و نسبت ننگينش را به ابى سفيان مردود شناخت ، چنان كه قبلا به اين نامه اشاره كرديم .
نامهء امام كه بمعاويه رسيد و از اهانت زياد نسبت بمقام والاى امام آگهى يافت فورا نامهاى به اين شرح براى زياد نوشت :
اما بعد ، حسن بن على نامهء ترا كه در جواب نامهاش دربارهء فرزند سرح نوشته بودى براى من فرستاد و از كار تو بشدت در شگفت ماندم و دانستم كه تو دو گونه فكر ميكنى ، يكى به وراثت ابو سفيان و ديگرى از جانب مادرت سميه ، آنچه از ابو سفيان به ارث ميبرى بردبارى و درستانديشى است ولى از سوى مادرت به گونهاى ديگر مىانديشى و از همين جهت نامهاى به حسن مىنويسى و پدرش را دشنام ميدهى و على را فاسق مينامى در صورتى كه بجان خودم تو به فسق سزاوارتر از پدر اوئى .
اما اينكه نامش را پيش از تو نوشته است حق دارد زيرا مقامى بس بلند دارد و اگر عقلت را به كار اندازى مىبينى كه از مقام تو نمىكاهد و اينكه او به تو فرمان داده است ، حسن چنين حقى را دارد و اينكه شفاعت او را نپذيرفتى ، افتخارى را از دست دادهاى زيرا و بهر جهت از تو برتر و والاتر است .
پس تا نامهء من به تو ميرسد دست از خاندان سعيد بن ابى سرح بردار و خانهاش را بساز و اموالش را بپرداز و متعرض و مزاحم او نباش ، من نامهاى به حسن ( ع ) نوشتم كه سعيد مختار است كه در مدينه بماند يا بشهرش بازگردد و تو حق ندارى كه او را با دست
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 351
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٥١