تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
و خيانتهائى كه بر او رفته بود سخنى به زبان نياورد . ( 1 ) كدام نفس ملكوتى است كه از شهرى چنين كه به او خيانتها كرده و دشمنىها ورزيده شكايتى نكند و شعرى را در وداع آن بخواند كه بيانگر امتنان از وفادارى وفاداران آن باشد ؟ ! كسانى كه از موقعيت و ميثاق امام حمايت كردند ، آنها كه در مدائن از جان امام نگهبانى كردند و در روزهاى سخت ماجراى مسكن به يارى او گامى استوار داشتند ، برادرانى راستين و يارانى نيكوكار كه شمارشان اندك بود . كاروان امام به حركت خود ادامه داد و هنوز راه دورى نپيموده بود كه فرستادهء معاويه فرا رسيد و از امام خواست كه بكوفه بازگردد و با گروه خوارج كه سر برداشته بودند بجنگد ، ولى امام نپذيرفت و طى نامه‌اى بمعاويه چنين نوشت : « اگر بخواهم با كسى از اهل قبله بجنگم با تو خواهم جنگيد ولى براى صلاح مسلمانان و حفظ جانشان از تو دست برداشتم » « 1 » . امام بدون اعتنا به درخواست معاويه به حركت خود ادامه داد و به هر شهر و ناحيه‌اى كه ميرسيد مردم به استقبالش مىشتافتند و بحضورش تشرف مىيافتند و نخستين پرسش آنها درباره صلح و واگذارى خلافت بمعاويه بود و امام جريان حال را به آنها بازميگفت و مردم ابراز ناخشنودى و تأسف ميكردند زيرا از حكومت و تسلط معاويه بيم داشتند ولى امام چاره‌اى جز صلح نميداشت زيرا خيانت و پراكندگى سپاهيانش او را بپذيرش چنين صلحى ناچار كرده بود . كاروان امام بمدينه رسيد و مردم شهر كه از ورود حسن ( ع ) آگهى يافتند همگى به پيشوازش رفتند زيرا خير و احسان بسويشان روى مىآورد و سعادت و رحمت در شهرشان فرود مىآمد و نيكىهائى كه از زمان عزيمت امير المؤمنين به آنها پشت كرده بود اينك به آنها بازمىگشت .
هامش
( 1 ) - الكامل 3 / 280