سليمان نشست و به امام چنين گفت :
( 1 ) « ما از صلح تو با معاويه سخت بشگفتى افتاديم و نمىدانيم چرا خلافت را بمعاويه واگذاشتى در صورتى كه صد هزار مرد جنگى از مردم عراق با تو بودند كه همگى از بيت المال حقوق ميگرفتند و به همين تعداد از فرزندان و غلامشان نيز به تو مىپيوستند و علاوه بر اينها شيعيان تو در بصره و حجاز همراهيت ميكردند و تو بدون آنكه براى حفظ جان خودت تضمين بگيرى و از اين قرارداد سودى ببرى اين كار را كردى و بين شما مقرراتى براى صلح انجام گرفت و گواهانى از شرق و غرب گواهى دادند كه پس از معاويه خلافت به تو برسد ، البته اين براى ما آسان است ولى شنيدى كه معاويه در برابر همهء مردم پس از صلح گفت ، من با اينها شرطهائى بستم و وعدههائى دادم و به آرزوهائى سرگرمشان ساختم تا آتش جنگ خاموش شود و فتنهها بخوابد و تفرقهها پايان پذيرد ولى اكنون همهء آن قراردادها و پيمانها را زير پايم ميگذارم .
به خدا قسم منظور معاويه از گفتارش نقض همهء پيمانها و قراردادهاست ، پس تو هم با او به خدعه پرداز و جنگ را دوباره بياغاز و به من اجازه بده تا بكوفه بازگردم و كارگزار معاويه را از آنجا بيرون كنم و خلع معاويه را اعلام دارم پس تو هم با او چنين رفتار كن كه خداوند فريب خائنان را بثمر نمىرساند » .
سخنان سليمان ، دليل روشنى بر دوستى و اخلاص نسبت به امام است كه ميخواهد حسن ( ع ) را بجنگ با معاويه برانگيزاند و او را به شكستن پيمانش وادار كند ، زيرا معاويه به عهدش وفا نكرده و مقررات صلح را با سخنانش در حضور همهء مردم زير پا گذاشته است .
سخنان سليمان مردمى را كه در حضور امام بودند برانگيخت
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 335
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٣٥