( 1 ) عبد الرحمن بن شريك « 1 » كه اين سخنان را برايش نقل كردند مىگفت ( به خدا قسم اين سخن نمودار بىپروائى و پردهدرى است ) و ابو اسحاق سبيعى كه از راويان اين خطبه است ميگويد ( به خدا قسم ، معاويه مردى فريبكار و حيلهباز است ) بعد معاويه با گستاخى فراوان بدشنام امير المؤمنين ( ع ) و امام حسن « ع » زبان گشود و بدون هيچ پروا و هراسى به آنها ناسزا گفت و به اين ترتيب در اولين فرصت شرايط صلح را نقض كرد .
( 2 )
سخنان امام حسن ( ع )
معاويه از امام درخواست كرد كه بر منبر بالا رود و كنارهگيرى خود را از خلافت اعلام دارد و گفتهاند كه عمرو عاص چنين تقاضائى كرد زيرا گمان ميبرد كه امام ، توانائى سخنورى ندارد و بالنتيجه در برابر مردم خجل مىشود ، در صورتى كه به كرات در زمان پدرش و پس از شهادت آن حضرت گفتارى بليغ ايراد كرده بود و كسى او را در سخنورى ناتوان نميدانست بعلاوه امام حسن « ع » از خاندانى بود كه در سخنورى و رسائى كلام و فصاحت و استدلال شهرتى خاص را حائز بودند .
امام بر منبر بالا رفت و مردم سراپا گوش شدند چه آنها كه به امام عشق ميورزيدند و چه آنها كه دشمنش بودند و امام سخنى فصيح و رسا در آخرين مرحلهء بلاغت بيان داشت و بمردم اندرز داد و آنها را به يگانگى و برادرى فرا خواند و از ستمهائى كه پس از مرگ پيامبر بخاندان او رفته است سخن گفت و گرفتاريها و اندوههاى بزرگى را كه بر اثر غصب خلافت به آن دچار شدهاند بيان داشت و در پايان بيانش معاويه را در هم كوبيد .
هامش
( 1 ) - عبد الرحمن بن شريك نخعى كوفى از پدرش روايت ميكرد و بخارى در كتاب الادب از او روايت كرده است ، ابن حبان او را از ثقات دانسته و ميگويد گاهى خطا ميكرده است او در سال 227 هجرى درگذشت ( تهذيب التهذيب 6 / 194 ) .