گرديد و سنتهاى اسلامى عوض شد و خلافت اسلامى به مسير دردناكى منتقل شد و از ستمكارى به ستمكار ديگرى به وراثت رسيد تا بدانجا كه ميهن اسلامى در موجى از خون و ستم و جنايت فرو رفت ( 1 ) چنان كه جاحظ ميگويد : « در اين سال معاويه بر مسند پادشاهى تكيه زد و قدرت خود را بر باقيماندهء اعضاى شورى و انبوه مسلمانان مهاجر و انصار تحميل كرد ، پس اين سال را نبايد ( سال اتحاد همگانى ) ( عام الجماعة ) ناميد بلكه بايد آن را سال پراكندگى و قهر و زور ناميد ، سالى كه امامت اسلامى به پادشاهى كسرى و مقام قيصر تبديل يافت « 1 » . »
در اين سال دروازهء خلافت بر هر دو پاشنهاش به روى معاويه كسراى عرب بازشد و همه گونه ستم و جنايت بمردم رو آورد و مسلمانان مخصوصاً شيعيان على ( ع ) به چنان رنج و گرفتارى و اندوه و جنايتى گرفتار آمدند كه تاريخ نظير آن را به ياد ندارد .
ابن ابى الحديد دربارهء جريانات پس از صلح مىنويسد « هيچكس از مؤمنان باقى نماند مگر آنكه از مرگش مىهراسيد و در سرزمينها فرارى بود و پناهگاهى پيدا نمىكرد » آيا با وجود چنين ستم همه جائى و همگانى سزاوار است كه چنين سالى را سال يگانگى و دوستى بناميم ؟
( 2 )
بررسى و تحقيق
در اينجا ناگزيريم نظرى هر چند كوتاه بشرايطى كه امام دربارهء صلح ارائه فرمود بيندازيم و به اختصار دربارهء آنها تحقيق و بررسى كنيم زيرا چنين مقرراتى حائز اهميت فراوانى بود و موجب شد كه پيروزى ظاهرى معاويه را بشكستى مفتضحانه بكشاند و خوار و رسوايش كند و از عنوان حاكم عادل به واپسين مقام زمامداران ستمگر سرنگونش سازد .
هامش
( 1 ) - الغدير 10 / 227