تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
ولى يزيد و پدر يزيد بر ما حكومت مىكنند
وقتى كه ما نابود شديم بازهم بخلافت طمع داريد * نه ما و نه شما هيچ‌كدام هميشه زنده نخواهيم ماند
از منافع خلافت دست برداريد و درستكار باشيد * و فرومايگان و بردگان را بر ما فرمانروا نكنيد
حقوق ما را به برابرى بپردازيد و نميخواهيم ببينيم * كه سربازهائى پشت سر يكديگر بسر ما مىآيند .
( 1 ) راعى نميرى شاعر هم خطاب به عبد الملك مروان شعرى سروده و از جور و ستم كارگزاران خليفه ناليده است كه چگونه مردم فقير و بيچاره شده و سر به بيابانها نهاده‌اند و جز يك شتر براى فرار خود چيزى برايشان نمانده است ، او چنين مىسرايد :
اى خليفهء خدا ما گروهى هستيم * مسلمان كه صبح و شام سجده مىكنيم
اين ستمگران روزى كه فرمانشان دادى نافرمانى كردند * و اگر بدانى ، گرفتاريهائى براى مردم پديد آوردند
شيرمردان را گرفتند و پشتشان را شكستند * با تازيانه و ايستاده بزنجيرشان كشيدند
تا آنجا كه بر استخوانشان باقى نگذاشتند * گوشتى و در دلهايشان فهم و ادراكى نماند
بر آنها سيلىها نواختند و سرنگونشان كردند * و آنها را در ترس و هراس باقى گذاشتند
توشهء او را بردند و زمينگيرش كردند * چنان كه نتوانست بجاى ديگر برود
او امير المؤمنين را ميخواند و در برابرش * بيابانى بود كه بادها بدامنش مىوزيد