تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
دست بسته بحضورش آوردند ، زياد به او گفت : - مگر صداى جارچىها را نشنيدى ؟ - نه به خدا من از پيش گوسفندانم مىآمدم كه شب فرا رسيد و ناچار بگوشه‌اى پناه بردم تا صبح شد و فرمان امير را نشنيدم . - به خدا قسم ميدانم كه راست ميگوئى ولى مصالح اجتماعى ايجاب مىكند كه ترا بكشم « 1 » ( 1 ) سپس دستور داد او را بدون هيچ گناهى گردن بزنند ، زياد اين چنين بيرحمانه خون مسلمين را مىريخت و حرمتى براى جان مسلمانان قائل نبود و مسئوليتى در اين باره احساس نميكرد ، مخصوصاً اين جنايتكار پست در ريختن خون شيعيان على ( ع ) بىپروائى ميكرد و آنها را زير هر ستاره ولاى هر سنگ و كلوخى كه مىيافت ميگرفت و دست و پاهايشان را مىبريد و بر شاخه‌هاى درخت خرما بدارشان مىآويخت و چشمهايشان را بيرون مىآورد و به خاك و خونشان مىكشيد « 2 » و اين بر عهدهء خداست كه از او انتقام بگيرد در برابر خونهائى كه ريخته شد و جانهاى با ارزشى كه بهراس افتاد و زنانى كه بيوه شدند و كودكانى كه مردند . اينان گروهى از فرمانداران معاويه و جلادان خونخوارى بودند كه بر امت مسلمان مسلط شدند و فرزندان آنها را كشتند و زنان را باقى گذاشتند و اموال را بغارت بردند و به گسترش فساد و گناه تعمد ورزيدند . ( 2 )

ستمى همه جائى

كارگزاران پسر هند در همهء سرزمين‌هاى اسلامى در گسترش ستم و تجاوز تلاشى پىگير داشتند و ادارات آنها ، مركز هراس و سراسيمگى بود و درگاهشان دروازهء گرفتاريها و ستمكاريها بشمار ميرفت
هامش
( 1 ) - طبرى 6 / 135 ( 2 ) - ابن ابى الحديد 3 / 15