تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
اردوگاه امام ظاهر نشد بلكه پيشينه‌اى دراز داشت و از هنگامى كه قرآنها بر سر نيزه شد و بعد هم جنگ نهروان پيش آمد ، حس عافيت طلبى و ناخوشايندى جنگ در مردم كوفه پديدار شد و همهء جناحهاى لشكر خواستار آسايش و سلامت بودند و همچنانكه در جلد نخستين اين كتاب آمد ، تجاوزهاى فراوانى از طرف نيروى معاويه بنواحى عراق انجام ميگرفت و مردم بىگناه غارت مىشدند و نيكان از دم شمشير مىگذشتند ولى سپاهيان عراق همچنان خواب و خاموش مىماندند و عواطف دينى و شعور انسانى ، آنها را بدفاع از مسلمانان و مقابله با دشمن تجاوزكار وادار نميكرد . ( 1 ) هر چند امير المؤمنين آنها را بجهاد برمىانگيخت فرمانش را نمىپذيرفتند و هر چه آنها را به يارى خويش ميخواند پاسخش نميدادند بطورى كه دردهائى تلخ بكام جان امام ريخته مىشد و غمى بزرگ بر دلش مىنشست و در خطبه‌هاى رسايش از خفت و خوارى عراقيان سخن مىگفت و ميفرمود : « از سخن گفتن با شما بستوه آمدم ، شما بزندگى دنيا خشنود شديد و آن را در برابر آخرت ، عوضى گرفتيد و خوارى را بجاى عزت برگزيديد هرگاه شما را بجهاد با دشمن ميخوانم چشمهايتان بچرخش مىافتد مثل اينكه بدرياى مرگ مىافتيد و از بيهوشى به مستى احتضار ميگرائيد » . امام همچنان بسخنانش دربارهء سرزنش و سركوفت آنها ادامه ميداد و از سستى و پستى آنها در آمادگى جنگ ابراز اندوه ميكرد و ميفرمود : « شما استحكامى نداريد كه كسى بتواند به استواريتان تكيه كند و به خدا قسم ميدانم اگر تنور جنگ داغ شود و ميدان نبرد گداختگى يابد شما پسر أبي طالب را تنها مىگذاريد . و در خطبه‌اى ديگر دربارهء عدم آمادگى آنها براى جهاد در راه