بابيها گفتند كه ما اهل اسلاميم و به شما كارى نداريم و شما هم به ما كار نداشته باشيد . قدرى اهل بارفروش كنار كشيدند و بابيها كه چهل نفر بودند از كاروانسرا بيرون آمده كه بروند همينكه به سبزهميدان رسيدند دوباره اهل شهر اجماع كردند . يك نفر سردار بابيها كه ملا حسين خراسانى بود يك اسب داشت ، الباقى پياده بودند . اسب را يكسر تاخت آمد به مقابل مسجد جامع .
در سر تاخت ، سر يك نفر صبّاغ با يك نفر ملا كه پسر خود را در دوش داشت [ و ] مىخواست داخل خانهء خود بشود با سر پسرش بريد . و سه نفر ديگر را هم به قتل رسانيد و كسى ديگر جرأت نكرد كه به مقابلش درآيد ، روانه شده در باغ شاه منزل كردند . و صبح كه روشن شد روانهء سر قبر شيخ طبرسى گرديدند كه به كنار رودخانهء تالار واقع است ، [ از اينجا ] به شهر سارى چهار فرسخ و به شهر بارفروش سه فرسخ است منزل نمودند . همانشب را خسرو و زكرياى قادى كلائى را با پانزده نفر از بارفروش متعاقب بابيها سر قبر شيخ طبرسى فرستادند . به محض ورود پيش ملا حسين رفتند و مانع شدند كه شماها نبايد درين ولايت بمانيد . بابيها در جواب گفتند كه ماها به شما كه رعيت هستيد كارى نداريم و حرف ما در سردين با ملاها است . بعد ملا حسين ، يك طاقه شال ترمه و يك قداره با يك قوطى فيروزه به خسرو مىدهد كه اين را بگير و از پى كار خود برو . طمع به خسرو قالب آمد كه نمىخواهم - يعنى كم است - به مجرد حرف زدن ملا حسين چنان با شمشير به دهن خسرو زد كه با سرش به دور افتاد . و زكريا را با چند نفر ديگر به قتل مىرساند . و بقيه فرار بر قرار اختيار نمودند . و بابيها دور حصار بيرون شيخ طبرسى را سنگر بستند و بناى جمع آوردن سيورسات را گذاشتند . و از دهاتهاى نزديك ، مرغ ، ماهى ، تخممرغ و برنج و كاه [ و ] جو ، عليق مالها ، هر
سفرنامه استرآباد و مازندران و گيلان و . . . ( فارسى ) — صفحة 126
مساهمون: ميرزا ابراهيم
ص١٢٦