آنجا و وصول ماليات آنجا شدند ، كه دو ماه در اين كوهها با صدمات زياد و جنگ و جدل بودند ، تا بعد از انتظام كامل و خسارت زياد آنها و خودم به رودبار آمديم . الحال هم مجددا مأمور بمپور و جميع بلوچستان و مكران شدهام پنج ماه ديگر هم از آنجا خلاص نخواهم شد و در قوّه و طاقت من نيست و بيش از اين قوّهى خسارت را ، نه خودم دارم و نه سرباز و جمّازهسوار ، و بهقدر هزار نفر سواى نوكر ديوانى بايد از بلوچها به همراه خودم در همهجا داشته باشم . چون حرف حسابى بود تصديق كردم . قرار را به نه ماهه دادم و هرچه كردم بلكه تمكين نمايند مقدور نشد . و اين سفر را هم از واجبات مىدانستم و ملجأ و ناچار به قبول مواجب ساليانه شدم ، همينقدر را توانستم كه اگر ديوان قبول نكرد خود بايد از عهده برآيد . جواب داد كه نوشته مىسپارم و بعد از مراجعت خودم و سركردگان مىرويم طهران عرض حال خود را به اولياى دولت مىكنيم لابد قبول كرده ، نوشته از او گرفتم و ساليانه در خرج او منظور كردم . امروز صبحى او را با خوانين بلوچها و رؤساى سركردگان خلعتشان را داده مراجعت به بلوچستان دادم .
عبور از رودخانهى هليلرود
و خود سوار شدم تا يك فرسخى كه دور شدم صحرا بود ريگزار ريزه و درشت ، تپههاى كوچك خاكى و سنگى و جنگل مختصر بود .
بعد از آن كمكم جنگل پر زور شديدى داشت سواى آن جنگلها كه ذكر شد ، درختهاى ديگر از بيدهاى قوى و جورهاى ديگر داشت ، رودخانه هم به طغيان مىآمد . آببازها بنه و مردم را گذرانيدند ، خود بنده هم با همراهان گذشتيم ، و بهقدر ده پانزده قدم وسط رودخانه اسب شنو مىكرد . بعد از آن رودخانه جنگلهاى خوب و در هرنقطه مسيلها و درّهها و نيزارها به وضع خوب در هرمكان مشاهده مىشد ، هوا هم مساعدتى داشت كه صدمهى زياد نمىرسيد .