دختر خود سپسنود را به بهرامگور بزنى داده بود ( مجمل التواريخ و القصص 70 ) و فردوسى در شاهنامه ( 4 - 316 ) گويد :
به دو داد شنگل سپينود را * چو سر و سهى شمع بى دود را
طورى كه ماركوارت عقيده دارد : كلمات شير و شار با شاه و شهر همريشه بوده و از كلمهء قديم آريايى كشتريه ( طبقهء لشكريان ) ساخته شدهاند ( دائرة المعارف اسلامى ) و كريستن سين گويد : شهرگ و شير مشتق است از اصل خشى خشثرا كه در اوستا بمعنى شاه و امير و مملكت بود ( ساسانيان 482 ) در جغرافياى موسى خورنى ( متوفا 487 م ) در كوست خراسان شيرى باميكان آمده است . البيرونى در كتاب الصيدنه ( ورق 29 خطى ) دربارهء تبديل كلمهء شير به شاه معلومات دلچسبى را مىنويسد او گويد : كه يك نوع آمله را شير املج گويند ، كه آن را از جزاير بحر آرند ، و اين نوع آمله را ديگران شاه املج خوانند ، زيرا هاء كلمهء شاه گاهى براء تبديل شده و شار غرشستان و شير باميان گويند ، پس شير املج همان شاه املج است ( ص 110 صفة المعموره على البيرونى التقاط زكى وليدى توغان طبع دهلى 1937 م ) ازين تصريح البيرونى پديدار است ، كه قدماء هم كلمات شير و شار را با شاه همريشه ميدانستند ، و ماركوارت هم نظر خود را از قدماء اخذ كرده است . و غالبا بر مسكوكات اين شاهان نيز كلمهء شير را نوشتهاند ، كه آن را پيرو خواندهاند .
فردوسى شنگل را پدر سپينود شمرده كه در غرر ملوك الفرس ثعالبى شنگلت است ، و گرديزى اين شاه را شير مه خواند ، كه دخترش را به بهرامگور داد . ولى در دورهء اسلامى اين لقب عامتر بود ، و ما مىبينيم كه طاهر بن خلف از اعقاب صفاريان سيستان در حدود 381 ه . نيز به « شير باريك » معروف بود ( ذيل تجارب الامم 159 ) و همچنين بموجب تاريخ سيستان ليث بن على پادشاه صفارى سيستان را « شير لباده »