« سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
* » « 1 » پس به حقيقت ببايد دانست كه حق عز و علا هر امرى را وقتى معين كرده و آنچه رقم تقدير بر آن رفته ، ديگرگون نخواهد شد و هيچ آفريده را بر نقشبندى و مهرهبازى فلك غدار اطلاع نيست و بر اقبال و ادبار و اجلاء و امرار روزگار وقوف :
الدهر ذو نوب احواله عبر * عسر و يسر ( 1 ) و احلاء و امرار « 2 »
و در [ هر ] حكمتى و در هر قضيهيى تنبيهى باشد كه فكر هيچكس به سر آن نرسد و حقيقت جز خداى عز و جل كس نداند . عقول مدبران ثاقب راى از نزول حوادثى كه نو به نو مىزايد ، متحير و قلوب متفكران مشكلگشاى كه دم به دم مىآيد مستاصل ( 2 ) عقلاى كامل آناناند كه به قضا راضى باشند و هرچه در اين عالم به ظهور رسد ، از خداى عز و جل دانستن شريفتر اخلاق و نفيستر احوال بايد شناخت و اگر به تقدير راضى نباشى چه كنى ؟
بيت
به دست ما چو از اين حل و عقد چيزى نيست * به عيش ناخوش و خوش گر رضا دهيم ، رواست
غرض از تشبيب آنكه در اين ايام كه تاريخ هجرى به هشتصد و سى رسيده است ، از عجايب اتفاقات و غرايب واقعات صورتى كه در خيال هيچكس نگنجد
« ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ
* *
» « 3 » « و ما شهدنا الاخرون » « 4 » و جز قضاى الهى و تقدير يزدانى آن را سببى تصور نتوان كرد ، واقع شد .
هامش
( 1 ) . م و ل : يسير ( ؟ ) .
( 2 ) . ت : متاهل .
( * ) قسمتى از آيه 32 سوره 2 .
( * * ) قسمتى از آيه 24 سوره 23 .
( 1 ) ( گفتند ) ترا تنزيه مىكنيم دانش جز آنچه به ما آموختهاى نداريم .
( 2 ) پس روزگار داراى نوبتهائى است ، همه احوال او عبرت است ، گاهى سختى است ، گاهى راحتى ، گاهى شيرينى است گاهى تلخى .
( 3 ) ما چنين چيزى از روزگار پدران قديممان نشنيدهايم .
( 4 ) و ما شاهد نبودهايم پسينيان را