نمايد . هرچيز را سببى و مدتى مقرر گردانيده است ، چه معاينه چيزى نامعهود « على سبيل الارتجال » « 1 » موجب حيرت عقلا گردد و مشاهده نامعتادى بر وجه استعجال سبب دهشت اهل تمييز و تكليف شود و به قلت دوامى كه حدوث اجرام و اجسام را هست و اطرادى كه ظهور جواهر و اعراض دارد ، مواد اين حيرت متناصر « 2 » بودى و امداد اين دهشت متواتر گشتى ، هيچ مكلف را در آن ورطه فراغت تمشيت مهمى دينى يا دنيايى نبودى و مميزى در لجهء مكنت احراز منصبى ( 1 ) كلى يا جزوى نيافتى ، و الا به وقت آنكه هفت باره افلاك را مرسس « 3 » مىكردند ، به اجل سنه ايام موجل گشت و آن هنگام كه شش جهت چهار صفه خاك را مؤسس مىگردانيد كدام مصلحت اين مدت را تعيين كرد و الحق تعليق قضاى محتوم به اجل معلوم كه نتيجه امراض مزمن باشد ، هم از اين باب فصلى است و تعليق اين قضاياى محكوم به علت مدمن « 4 » از اين قراب نصلى « 5 » و نيز چون كمال اشياء رهينهء « 6 » زوال و انتقال است و تمام هركار لازم انهدام و انعدام « 7 » حبل اجتماع هرچيز به انصرام « 8 » مقرون بود و عروه « 9 » ابتداع به انفصام متصل افتادى ، هيچكس را بر چمن امانى ثبات دست ندادى و در گلشن زندگانى دوام مرامى ممكن نگشتى و در رستهء معامله حيات امتناع به متاعى مسير نشدى و در محال آمال محبوب مطلوبى در كنار روزگار قرار نگرفتى ، الايه
هامش
( 1 ) . ت : منقبسى ( ؟ ) .
( 1 ) ارتجالا ، بر سبيل ارتجال ، بالبداهه .
( 2 ) متناصر : يكديگر را يارىكننده .
( 3 ) مرسس : شيرازه كرده ، كتاب به شيرازه كرده ( دهخدا ) .
( 4 ) مدمن : مداوم ، مزمن .
( 5 ) نصل : پيكان تير ، پيكان نيزه ( غياث ) .
( 6 ) رهينه : مونث رهين ؛ گروكان ، وثيقه ( دهخدا ) .
( 7 ) انعدام : معدوم شدن ، نيست شدن ، نابودشدگى ( دهخدا ) .
( 8 ) انصرام : بريدن و منقطع گرديدن ، بريده شدن ، آخر شدن ، به پايان رسيدن ( دهخدا ) .
( 9 ) عروه : هرگونه حلقهاى كه به دست گرفته شود ، دستاويز و مستمسك ، آنچه بدان اطمينان شود و بر آن اعتماد گردد ( دهخدا ) . عروة وثقى : دستآويز محكم و عروه كه به معنى رسن شهرت دارد خطاست ( غياث ) .