تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 892

مساهمون:

ص٨٩٢
اصناف رياحين روضه‌ئى بود از بهشت برين ايلغار فرمود . غنايم بسيار به دست لشكريان افتاد و اسير ( 1 ) بسيار گرفتند و خسرو پيروز ( 2 ) جنگ تيسير ( 3 ) آن فتح بزرگ از نتايج لطف يزدانى و سعادات آسمانى شناخت و چون امداد شادمانى و وفود كامرانى متصل شد و انواع ميامن و سعادت روى نمود ، رايات نصرت شعار ( 4 ) او به هر ديار كه رفته ، سرافراز آمده و شمشير جهانگشايى او در هر مصاف كه آمده ، سرخ‌روى رفته . از ييلاق ( 5 ) يلدوز معاودت نمود و به موضع قرشى لشكرها كه به اطراف متفرق گشته بودند ، جمع آمدند . [ حضرت ] شهزاده ( 6 ) از سر صدق نيت و صفاى عقيدت آفريدگار - جلت قدرته و عمت نعمته - را بر تيسير چنين فتحى بزرگ و موهبتى جسيم كه نهال باغ دولت بدان تازه‌تر شد و سرو بستان مملكت نضارت بيشتر يافت ، سجده شكر به جاى آورد ( 7 ) و در وظايف خشوع و خضوع ( 8 ) افزوده به رسوم سپاسدارى كه مثمر فيض الهى و موجب مزيد نعم و احسان پادشاهى است كه
« لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ
* « 1 » » ثبات نمود . لا جرم به يمن اين شمايل گزيده و فضايل پسنديده كه بدان از سلاطين جهان مستثنى است ، بل جهانداران گيتى را متبوع و مقتدا ، هر روز آثار لطايف و انوار عواطف ايزد سبحانه و تعالى و تقدس بر احوال ملك و دولت ( 9 ) پيداترست و اعلام نصرت و رايات مكنت در اطراف ربع مسكون فيروزتر . از موضع قرشى « 2 » سنگ قاش ( 10 ) « 3 » را كه پادشاهان قديم از ختاى آورده
هامش
( 1 ) . م : يسير . ( 2 ) . ت : فيروز . ( 3 ) . ت : تيسر . ( 4 ) . م : نصرت رايات شعار . ( 5 ) . م و ت : يايلاق . ( 6 ) . ت : شاهزاده . ( 7 ) . ت : گذارد . ( 8 ) . ت : خصوع و خشوع . ( 9 ) . ت : ملت . ( 10 ) . ت : قاس . ( * ) قسمتى از آيه 7 سوره 14 . ( 1 ) - ص 57 . ( 2 ) قرشى : شرف الدين على يزدى در مورد شهر ( قرشى ) نوشته است سبب اشتهار آن شهر به قرشى آن شد كه « كپك خان » در دو فرسخى نسف و نخشب قصرى بنا نمود و قصر را مغول « قرشى » نامد ( ظفرنامه ج / 2 ص 85 ) ، لسترنج مىنويسد ، شهر قرشى كنار رود « كشكه دريا » كه در ناحيه جنوبى رود سغد است قرار داشته است ، ( جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى ص 498 ) در تزوكات تيمورى ، فتح قلعه قرشى را تيمور بسيار بااهميت ذكر مىكند - تزوكات تيمورى ص 8 . ( 3 ) سنگ قاش : معلوم نشد چه نوع سنگى بوده است ، قاش در غياث اللغات به معناى « ابرو » -