فرمود و حضرت شاه و شاهزاده اعظم - مكمل معالى الامور و جلايل الشيم در صدف السلطنة و الكمال درى سماء الابهة و الافضال - والى تخت اوامر و نواهى زيبندهء سعادت و اقبال نامتناهى نيروى بازوى معدلت [ و نور ديدهء مكرمت ]
شعر
ستاره لشكر خورشيد تاج گردونگاه * سپهر بخت قضا بنده فلك درگاه
معز الحق [ و الملة ] و الدين بايسنغر [ خان ] - خلد الله [ تعالى ] ملكه و سلطانه - از دار السلطنه هرات - [ حفت بالسعادات ] - به موسمى كه نسيم سحرى اسرار زمين آشكارا مىكرد و صبا به دم مسيحآسا مرده زنده مىگردانيد ، به جانب طوس و مشهد و رادكان روان گشته به اسم شكار كردن و جانور پرانيدن و يوز دوانيدن ، ( 1 ) ابر بهارى رخ آتش رنگ لاله به آب لطافت مىشست و از خاك تيره گنج شايگان پديد مىآورد . مشاطهء صبا گاهى زلف بنفشه را تاب مىداد و گلغونهء ( 2 ) ارغوان بر چهرهء نو عروس اغصان مىكرد و نرگس مخمور مستانه :
شعر
تا كاسه پادشاه عادل گيرد * بر فرق ز زر ناب ساغر مىداشت
حضرت شهزاده ( 3 ) چون باد ، پاى در مركب بادپاى آورده عنان به سمند آب سير آتش گهر داده
[ شعر ]
به دستش بر يكى مرغ زرهپوش * ز سنبل بر گل از دم تا بناگوش
چو بر قرطاس ( 4 ) شامى خط عبرى * و يا چون بر حواصل طوق قمرى ( 5 )
بدان مانست نقشش بر پر و بال * كه مهتاب اوفتد بر گل ز غربال ( 6 )
و از آن طرف حضرت سلطنت شعارى - خلد الله تعالى ملكه و سلطانه - ( 7 )
هامش
( 1 ) . ت : « يوز دوانيدن » ندارد .
( 2 ) . ت : گلگونه .
( 3 ) . ت : شاهزاده .
( 4 ) . ت : طاوس .
( 5 ) . ت : و يا چون حواصل پر قمرى .
( 6 ) . ت : برو مانست نقشش پر و بال .
( 7 ) . ت : خلد الله تعالى ملكه و سلطانه ندارد .