كلاه و كمر مرصع در حق وى انعام و احسان ( 1 ) فرمود [ ه آمد - و اللّه سبحانه و تعالى اعلم بالصواب - ] .
ذكر محاربه حضرت سلطنت شعارى با پسران امير [ قرا ] يوسف و لشكر تركمان و انهزام تركمانان ( 2 )
در اين اثنا خبر رسانيدند كه پسران امير يوسف امير ( 3 ) اسكندر و اسفان با يكديگر اتفاق كردهاند و لشكرها جمع گردانيده از طرف ديار بكر متوجه آذربايجان شدهاند و نزديك به اخلاط و عبد الجوز رسيده [ اند ] . اين جرات و جسارت از ايشان غريب نمود كه بىرضاى بندگى حضرت به ميان ممالك درآيند ، خاصه آنكه بندگى حضرت را هنوز قرب جوارى باشد . امرا در اين باب مشورت نمودند و امير قراعثمان در آن ولا از اسكندر شكستى يافته بود ، به اتفاق معروض راى انور اعلا اعلاه اللّه تعالى گردانيد [ ند ] كه تا اين طايفه تركمانان و اتباع امير ( 4 ) [ قرا ] يوسف را استيصال تمام نباشد ، امور اين مملكت اصلا ( 5 ) انتظام نگيرد ( 6 ) و احوال حكام كه باشند و رعايا البته سرانجام و التيام نپذيرد ( 7 ) و امروز فرصتى ( 8 ) است كه ( 9 ) خداوند عالم - خلد الله تعالى ملكه - با دويست هزار سوار جرار [ كرار ] غير فرار به عرصهء اين ممالك درآمده است و از جوانب و اطراف بندگان حضرت زاهره و مخلصان دولت قاهره جمع مىشوند و ترتيب كار و استعداد حرب چندانكه ممكن است مرتب و معد گشته . امروز كسى را نرسد كه در اين ممالك به خلاف راى اين حضرت مقام سازد . ( 10 ) حضرت [ سلطنت شعارى ] - خلد الله [ تعالى ] ملكه و سلطانه - بنابراين مقدمات از نوشهر باز به جانب ارجيش معاودت نمود و در مقدمه امراى عظام امير الياس خواجه بهادر و امير قراعثمان را به طريق منقلا به جانب عبد الجوز روانه فرمود و اردوى همايون روز يكشنبه دوازدهم رجب المرجب به بندماهى و روز ديگر به ارجيش فرود آمده . در اين اثنا از پيش امير و اميرزاده اعظم اعدل - مظفر الحق و الدين -
هامش
( 1 ) . ت : « و احسان » ندارد .
( 2 ) . عنوان در ت چنين است : ذكر محاربه حضرت سلطنت شعارى با پسران قرايوسف .
( 3 ) . ت : « امير » ندارد .
( 4 ) . ت : ندارد .
( 5 ) . ت : ندارد .
( 6 ) . م و ل : نپذيرد .
( 7 ) . ت : و احوال رعايا التيام نپذيرد .
( 8 ) . ت : فرصت .
( 9 ) . ت : چه .
( 10 ) . ت : دم زند .