شعر
چنان حريص به جنگ اندرون كه گفتى حرب * عزيز بود بر ايشان و جان شيرين خوار
و اصل قلعه بر سر كوهى به بلندى و تندى چنان كه حس باصره تا به ذروهء شاهقش ( 1 ) « 1 » رسيدى ، ده جاى مصاعد عقبات آسايش دادى و ديدهبان و هم در مراقى ارتفاعش عرق از پيشانى بچكانيدى ، كمر ( 2 ) فكر از كمرگاهش نگذشتى و نردبان هوا به گوشه بام شرفش نرسيدى . دلاوران جوشنپوش با تيغهاى كشيده ( 3 ) بر روى چنين كوهى برآمدن گرفتند . مقدمهء ايشان نوكران و بهادران مخدوم و مخدومزادهء عالم و عالميان ( 4 ) [ امير و اميرزاده ارجمند سعادتمند ] ثمرهء شجرهء دولت و نهال باغ سلطنت اميرزاده جوكى محمد بهادر ( 5 ) - خلد اللّه دولته - و ابد رفعته به بالاى ( 6 ) آن حصن حصين و قلعهء منيع كه ديدهء هيچ بيننده مثل آن نديده از غايت احكام و استوارى آبروى سد اسكندرى ( 7 ) برده و از كمال ارتفاع دست در كمر دو پيكر و خوشه سپهر اخضر زده مكابرتا بررفتند
« تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً وَ تَسِيرُ الْجِبالُ سَيْراً
* » « 2 » نقد وقت شد . در اين حال جمعى كه در پشت دروازه و بروج بودند ، همه زخم خورده و افگار گشته كار بر ايشان سخت شد فرياد الامان برآوردند . قبل از آنكه ايشان را ايمن گردانند آن جمعى ( 8 ) كه به روى ( 9 ) كوه بالا رفته بودند و به سر ديوار حصار كه فراز كنگره آن از قمه ثريا برتر بود ، رسيده خود را در قلعه انداختند . انوار نصر ( 10 ) و ظفر از صفحهء خنجر پرگوهر كه جاويد مشرق و تابنده و مستنير و رخشنده باد ، پيدا شد . چنين حصنى كه به
هامش
( 1 ) . ت : شاتنعش ( ؟ ) .
( 2 ) . ت : پيكر .
( 3 ) . ل : باكشيده .
( 4 ) . ت : از « و بهادران » تا اينجا ندارد .
( 5 ) . ت : ندارد .
( 6 ) . ت : خلد اللّه ملكه به بالاى .
( 7 ) . ت : آبروى سكندرى .
( 8 ) . ت : از « جمعى كه در پشت دروازه . . . » تا اينجا ندارد .
( 9 ) . ل : ندارد .
( 10 ) . ت : نصرت .
( * ) آيات 9 و 10 سوره 52 .
( 1 ) شاهق : بلند و مرتفع از كوه و بنا و جز آن ( منتهى الارب ) .
( 2 ) . . . سيرا : روزى كه آسمان به گشتنى ( عجيب ) بگردد و كوهها به سيرى ( هراسآور ) سير كنند .