تبريز و نواحى بر رعايا لشكر پياده تخصيص كرد كه در هيچ تاريخى اين رسم در آن بلاد نبود و بدين سبب زحمت بسيار به رعاياى آن ديار رسيد و اين بدعت بر او مبارك نيامد . از اطراف و جوانب هر ساعت قومى و هر روز فوجى مىرسيدند .
چون لشكرها جمع گردانيد ، ( 1 ) از تبريز بيرون آمده سپاهى عرض « 1 » داد چون ذرات آفتاب بىپايان و چون قطرات سحاب فراوان
شعر
لشكرى بحر موج ( 2 ) سيل شكوه * ثابت و پايدار همچون كوه
همه بهرام طبع و كيوان هوش * همه پولاد ترك و آهن پوش
از قبايل تراكمه جمعى مردم بهادر همه جوانان نوخاسته به لباسهاى رنگين و اسبان تازى با بر گستوان آراسته با ملابس زره و جوشن [ و مراكب چون كوه آهن ] غافل از آنكه چون اقبال به ادبار بدل شد و سعادت به نحوست عوض گشت ، كثرت عدت و فرط اهبت و بسيارى مال و انبوهى رجال نافع نيايد . « لا ينفع العدة اذا انقضت المدة » « 2 »
[ بيت ]
هركه را بخت رهبرى نكند * كوشش و جهد ياورى نكند
در اين اثنا عرض مرضى طارى ( 3 ) « 3 » شد و رعبى عظيم در صميم سينه متمكن و خيال بيم ( 4 ) و هراس بر حواشى ضمير متطرق گشت . عنان طمانينت و سكون از دست بداد و از كرده پشيمان و از انگيخته نادم شد . اما ندامت مفيد و تاسف سودمند نبود .
با وجود اين احوال همچنان برقرار تجلد مىنمود و تصلف اظهار مىكرد و اصحاب
هامش
( 1 ) . ت : شد .
( 2 ) . م و ل : موج بحر .
( 3 ) . ت : يارى .
( 4 ) . ت : وهم .
( 1 ) عرض دادن : سان دادن ، دفيله دادن ، رژه دادن ، از براى معاينه و ملاحظه از برابر كسى گذراندن ( دهخدا ) .
( 2 ) لا ينفع العده اذا انقضت المده : - ص 117 .
( 3 ) طارى : ناگاه در آينده ( منتهى الارب ) عارض و ظاهر شونده ( دهخدا ) .