تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
« بسر » در مدينه بسخن ايستاد و خطبه‌اش ، شدت و خشونت و بيرحمى و تهديدى فراوان در برداشت از جمله گفت : « اى مردم مدينه ! به خدا قسم اگر نه اين بود كه معاويه با من قرارى گذاشته بود ، حتى يك نفر بالغ را در مدينه زنده نمىگذاشتم » . ( 1 ) چون اين تبهكار ، مدينه را گرفت و بكارش پايان داد ، متوجه مكه شد و آنجا را گشود و به زور از مردمش براى « معاويه » بيعت گرفت و بعد متوجه يمن شد و حاكمش « عبيد اللّه بن عباس » از برابرش فرار كرد و به كوفه نزد امام رفت تا خطر واقعه را گزارش دهد . چون « بسر » تبهكار وارد يمن شد از مردمش براى « معاويه » بيعت گرفت و در جستجوى اطفال « عبيد اللّه بن عباس » در آمد و وقتى كه آنها را يافت ، هر دو كودك را سر بريد ، مادر كودكان از اين حادثهء دردناك به اندوهى جانفرسا فرو رفت و دنيا بر او تنگ شد و غمى بزرگ روح و پيكرش را فرو خورد و غذا و آبش درد و اندوه و سوك بود و چشمانش از گريه بازنمىايستاد تا اينكه شعورش را از دست داد ، او با روحى گداخته در مرثيهء كودكانش چنين ميسرود : اى كسى كه از مرگ دو پسرم احساس اندوه مىكنى آنها دو مرواريد بودند كه از صدف برآمدند اى پرسشگر ، آنها قلب من و گوش من بودند و اكنون دلم ربوده شده من اينك خوار و حيران و دردمندم از مرگ كودكانى كه رفتند و گذشتند به من مىگفتند ، بسر مردى جنايتكار است ولى من سخن آنها را نمىپذيرفتم
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 376 | فخر الدين حجازى / الشيخ باقر شريف القرشي