( 1 ) « عبد اللّه » فرشى را برداشت و پهن كرد و به روى آن نشست ، « عايشه » ناراحت شد و از جرئت ابن عباس بصدا آمد و گفت :
- اى پسر عباس ! از روشى كه مأمور به اجراى آن بودى سرباز زدى و بدون اجازهء ما وارد شدى و به روى فرش ما نشستى . « عبد اللّه » در برابر اين بىاعتنائيها و سخنان رنجآور ، خاموش ماند تا حرف حسابش را بزند و او كه مردى سخنور بود بگفتار آمد و گفت :
- اگر در خانهاى بودى كه پيغمبر برايت بجا گذاشته بدون اجازه وارد نميشدم .
امير المؤمنين به تو دستور داده فورا بمدينه بازگردى و آمادهء حركت باشى .
« عايشه » كه اندوهى بزرگ در جانش مىخليد ، گفت فرمانت را نمىبرم و بگفتارت وقعى نمىگذارم .
« عايشه » تصميم گرفت همچنان در بصره بماند و بمدينه نرود ، « ابن عباس » بحضور امام بازگشت و جريان را معروض داشت . امام دوباره « ابن عباس » را به نزد « عايشه » فرستاد و او با نرمى و مدارا به « عايشه » گفت :
- امير المؤمنين اراده كرده است كه تو بمدينه بازگردى .
- خوب ، بازميگردم .
« عايشه » دستور امام را پذيرفت و آمادهء حركت شد ، امام وسائل سفر « عايشه » را فراهم ساخت و او را با كاروانى مجهز به راه انداخت و روزى كه « عايشه » آمادهء سفر شد ، امام با فرزندانش حسن و حسين ( ع ) بديدارش آمدند .
چون زنان خانه ، امام را ديدند برويش فرياد كشيدند و « صفيه »
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 289
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٢٨٩