تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
( 1 ) در چنين موقعيت خطرناكى ، مروان بيش از پيش آتش خشم انقلابيون را مشتعل ساخت و گفت : چه ميخواهيد ؟ گويا براى غارت آمده‌ايد ، رويتان سياه باد . آمده‌ايد و ميخواهيد پادشاهى را از ما بگيريد ، زود از اطراف ما پراكنده شويد . اين سخنان زشت مروان ، شراره‌هاى عصيانى بزرگ را در قلب گروههاى انقلابى شعله‌ور ساخت و قصر خليفه را تنگتر به محاصره گرفتند و ماجرا را به امام عرضه داشتند . امام ( ع ) كه بشدت از اين ماجرا بخشم آمده بود به پيش عثمان آمد و گفت : تو از مروان و كارهاى ناروايش راضى شدى ولى مروان از تو تا آنگاه كه عقل و دينت را بربايد راضى نميشود مثل شتر افسارت كرده و بهر كجا ميخواهد مىكشاندت . به خدا قسم مروان انديشه‌اى در مغزش و رأيى در دينش ندارد ، من مىبينم كه مروان ترا در پرتگاه خطر مىافكند و بيرون نمىآورد . من ديگر به پيش تو نخواهم آمد و با تو سخن نخواهم گفت ، شرفت را بردى و كارت را يكسره كردى . امام ( ع ) اين بگفت و از مدينه خارج شد و عثمان در چنين هنگامهء خطرناكى بدون اراده باقى ماند ، مثل مرده‌اى كه بدست غسال افتاده باشد . مروان و بنى اميه هر گونه ميخواستند با او بازى ميكردند و عثمان بدست خود مرگش را پيش مىكشيد و با پاى خود بسوى مرگ پيش ميرفت و قسمت زيادى از سنگينى قتلش را خود بدوش ميكشيد .