شدند و در عالم خيال و اوهام خود را خوشحال و خشنود ساختند كه عمر راست مىگويد و پيامبر نمرده است و عمر كه از اجراى اين سياست پيروز به نظر ميرسيد ، از طرفى مردم را اميد مىبخشيد كه پيامبر بازميگردد و دينش را جهانگير مىسازد و از طرفى آنها را ميترسانيد كه هر كس در قبول سخن او شك كند با شمشيرش كشته خواهد شد و عمر همچنان در مسجد ، رعد و برق ميكرد و كلام خشن او چون صاعقه در صحن مسجد مىپيچيد تا آنكه ابو بكر فرا رسيد .
( 1 ) ابو بكر خود را بمدينه رسانيد و ببالين پيامبر آمد و ردا از چهرهاش برداشت و چون مرگ پيامبر را محقق ديد گفت پدر و مادرم فدايت باد اى رسول خدا كه پاكيزه زيستى و پاكيزه جان دادى .
پس به مسجد آمد و عمر را كه همچنان سوگند مىخورد كه پيامبر نمرده است وادار بسكوت كرد و بسخنرانى ايستاد و مردم عمر را تنها گذاشتند و دور ابو بكر را گرفتند و او سخنانش را چنين آغاز كرد :
هر كس محمد ( ص ) را مىپرستد ، بداند كه او مرده است و هر كس كه خداى را ميپرستد همانا خداوند ، زندهاى است كه نمىميرد . آنگه اين آيه را تلاوت كرد : « محمد » ( ص ) فرستادهاى همچنان پيامبران گذشته است پس اگر بميرد يا كشته شود شما بآئين پيشينيان خود بازخواهيدگشت ؟ ! » . مردم سخن او را پذيرفتند و اين آيهء مبارك را با خود زمزمه كردند و عمر نيز كه نقشهء خود را انجام يافته مىديد سخن رفيقش را قبول كرد و اين حادثه بدرستى نشان ميدهد كه بين اين دو تن قراردادى سرّى بسته شده تا فرصت را از دست ندهند و زمام خلافت را بدست گيرند ، زيرا عمر ، عنصر ساده و نادانى نبود كه مرگ پيامبر را نفهمد و آيات
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 109
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص١٠٩