جانب قم روانه ساخت و از بهر بسطام استمالتنامهئى به مبالغت تمام مصحوب او گردانيد .
چون صورت اين ماجرا به اميرزاده سعد وقاص رسيد ، به قول بعضى صاحب - غرضان و اغرا و اغواى [ 1 ] شريران و مفسدان ، مزاج او از جادهء اعتدال منحرف گشته بود و قابل پذيرفتن پند و مستعد نيوشيدن سخن خردمند نمانده و جمعى او را بر آن مىداشتند كه به درگاه امير قرا يوسف [ 2 ] مىبايد رفت . [ تقرير كردند كه پيش قرا يوسف هيچ پيشكشى وراى آن نخواهد بود كه ما بسطام را كه مدتهاى مديدست ] [ 3 ] كه باوجود قرب جوار با قرا يوسف دم ياغيگرى مىزند . چون ما او را پيش او بريم ، همه عمر [ 4 ] ممنون اين منت خواهد بود .
بدين موجبات از اين طرف مستشعر گشته روىگردان گشت و قتلق خواجه را بر سر آغرق خود در قم گذاشته بسطام جاگير را بند كرده با نوكران خاصهء خود قريب سيصد سوار در بيابان عصيان و تيه ضلالت گمراه گشته متوجه جانب امير [ 5 ] [ قرا ] يوسف شد . چون بدانجا رسيد ، امير يوسف مقدم او را عزيز شمرده به وجود او استظهارى هرچه تمامتر تصور كرد و طمع ملك عراق عجم مستحكم گردانيد و اميرزاده سعد وقاص را دلدارى بسيار نمود و گفت :
بيت
تو سروى و سوى چمن آمدى * سوى خانهء خويشتن آمدى
به پيش تو آريم بىگفتوگوى * اگر شير مرغت كند آرزو
و بسطام را نيز بعد از گرفتن سلطانيه به چند روز بگذاشت و تربيت فرمود .
چون اميرزاده سعد وقاص دل بر اقامت آن موضع نهاد ، خواست كه آغرق و متعلقان را كه در قم گذاشته بود ، پيش خود برد . اين معنى با امير قرا يوسف بازنمود . [ امير ] قرا يوسف اخى فرج پسر امير بسطام را با جمعى مصاحب نوكران اميرزاده سعد
هامش
[ 1 ] . ت : « اوست » ندارد .
[ 2 ] . ت : كه پيش قرا يوسف .
[ 3 ] . بجاى اين عبارت در م و ل چنين است : و پيشكشى همچون بسطام مىبايد برد كه مدتهاست . . .
[ 4 ] . ت : مىزند پيش او بريم و او همه عمر .
[ 5 ] . ت : ندارد .