در ايام جوانى مفارقت زندگانى [ شاء ام ابى ] اختيار كرد و از دنياى فرار [ 1 ] به دار القرار تحويل فرمود .
شعر
دريغا كه آن شاه مقبل نماند * دريغا كه شهزاده ايجل نماند
دريغا كه از باغ شاهنشهى * به ناگاه بشكست سرو سهى
دريغ آن اختر برج پادشاهى كه از برج دولت اقبال انتقال كرد و ماه آسمان شهريارى كه از اوج جاه و جلال به حضيض هبوط « 1 » و و بال ارتحال نمود .
شعر
چه بندى دل اندر سراى فسوس * كه ناگه به گوش آيد آواز كوس
خروشى برآمد كه بربند رخت * نبينى جز از تختهء گور تخت
در اواخر محرم الحرام سنه ثمان عشر و ثمانمايه خبر اين واقعه دلسوز و حادثه جانگداز به دار السلطنه هرات - صانها الله تعالى عن الافات و البليات - رسيد ، آرى [ 2 ] :
شعر
بر جوانى او جهان بگريست * بر قدش سرو بوستان بگريست
زندگانى به ماتمش بنشست * مرگ بر مرگ آن جوان بگريست
كاشكى ديده گشتمى همه تن * كه به چشمى نمىتوان بگريست
حضرت سلطنت شعارى - خلد اللّه ملكه و سلطانه - كه وارث اعمار بادبر فوات « 2 » اميرزاده ايجل [ 3 ] تأسف بسيار نمود و اميرزاده جوانبخت امير ايلنگير [ 4 ] را قائممقام او در آن بلاد مقرر [ فرمود ] و امير يوسف خواجه و امير قناشيرين و امير عجبشير باشيق [ 5 ] با چند قشون تعيين كرده آمد كه در آن حدود باشند .
هامش
[ 1 ] . ت : قدار .
[ 2 ] . ت : ندارد .
[ 3 ] . ت : اجل .
[ 4 ] . ت : جوانبخت ايلانگيز ، م و ل : ايلنگيز
[ 5 ] . ت : باشلق .
( 1 ) هبوط : در نشيب و پستى واقع شدن ، به بدى درافتادن ، خوار شدن ( دهخدا ) .
( 2 ) فوات : درگذشتن ( غياث ) .