شده روشن از هردو چشم زمانه * يكى شمس ملك و دگر [ 1 ] شاه [ 2 ] كشور
جهان پادشه بايسنغر كه قدرش * به رفعت ز اوج سپهرست برتر
به چهر منوچهر و فر فريدون * به آئين جمشيد و رسم [ 3 ] سكندر
كمين چاكر بزم او گشت خسرو * كمين خادم خلق او هست عنبر
رخ زر ز دستش شود زرد در كان * ز طبعش بجوشد دل بحر در بر
ندارد همى ابر با دست او پاى * و گر خود كشد سر به گردون اخضر
دگر سورغتمش خردمند و عاقل * كه در جنب او بود عالم محقر
دگر شاهزاده چو جوكى محمد * كه شد آيت حق بديشان مشهر « 1 »
همه ملك را مستحقاند و لايق * همه تاج را مستعدند و درخور
بدين پنج صفدر « 2 » كه اندر معالى « 3 » [ 4 ] * چو ايشان نياورد ايام ديگر
تفاخر نماينده دين الهى * تظاهر فزاينده شرع پيمبر
كسى را كه اولاد ازينگونه باشد * بود ملك در خاندانش مقرر
بماند [ 5 ] شه شاهرخ تا قيامت * بر احباب ميمون بر اعدا مظفر
بود ملك دنيا به دولت مسلم * شود جاه عقبى به طاعت ميسر
نهادند بنياد اين حصن عالى * به ميمون زمان و به فرخنده اختر
ربيع دوم ضادويح ز هجرت * كه رفته ز بطحا « 4 » به يثرب پيمبر
ز تاريخ اگر بفكنى چارصد را * شود سال او هم ز تاريخ اظهر « 5 »
به وضعى نهادند اول هرى را * كه شد پنج دروازه در وى [ 6 ] مقرر
همان پنج در پنج برج حصارش * ببين و بدان جمله در ضرب بشمر
دليل ثبات بنايش بدانى * اگر خرده دانى در اين نيك بنگر
زيادت شود ، ليك [ 7 ] فانى نگردد * كه داير بود آن عدد تا به محشر
مهندس نهاده درون و برونش * قصورى مقرنس بروجى مدور
ز روى لطافت چو ايوان كسرى * ز راه حصانت چو سد سكندر
بناى كمالش چو ايوان كيوان * به زلزال دوران نگردد مغير [ 8 ]
ورا از حوادث زيان نيست ، آرى * حوادث فلك را نباشد زيانگر
هامش
[ 1 ] . م و ل : يكى .
[ 2 ] . ت : ماه .
[ 3 ] . م و ل : فر .
[ 4 ] . ت : معانى .
[ 5 ] . ت : بماناد .
[ 6 ] . ت : او را .
[ 7 ] . م و ل : لعل .
[ 8 ] . م و ل : ميسر ، حاشيه ت : مبتر .
( 1 ) مشهر : مشهور ، معروف ، شناختهشده ( دهخدا ) .
( 2 ) صفدر : ازهمدرندهء صف ، شجاع ، دلير ( معين ) .
( 3 ) معالى : ج معلاه ، بلنديها ، مقامات بلند ، بزرگوارىها ( دهخدا ) .
( 4 ) بطحاء : يا بطحا ، وادى مكه معظمه ( دهخدا ) .
( 5 ) ضادويح يعنى 818 - 18 + 800 و اگر چهارصد از آن كم كنيم مىشود : 418 كه تاريخ ساختن قلعه بوده است .