تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 572

مساهمون:

ص٥٧٢
را به اين موهبت و عطايا مشرف و مفتخر گردانند ، اسباب سكون و استنامت « 1 » و فراغ و [ 1 ] استقامت و نعمت و رامش و صفاى [ 2 ] عيش و آسايش ايشان را مهيا و مهنا كرد و مثال « واجب الامتثال لا زال نافذا فى الاقطار و الامصار « 2 » » اصدار فرمود كه عموم اهالى آن ديار « على اختلافهم صورة و ائتلافهم معنى » « 3 » پادشاه و فرمانفرماى خود فرزند اعز را دانند و سرير سلطنت تمامت آن ديار را محكوم امر او شناسند . سبيل امرا و كبرا و خدم و حشم و ائمه و امم و سادات و قضات و مشهوران و منظوران و ساير رعايا و كافه ساكنان ممالك مذكوره - رعاهم اللّه و حرسها « 4 » - آن است كه از اين سعادت كه ايشان را دست داد ، به واسطهء ايالت و فر دولت فرزند اعز اكرم - اطال الله بقاه و قرن بالنصر لواه « 5 » - بهره شادمانى بردارند و بدين اختصاص كه ايشان را دست داد و [ 3 ] ارزانى فرموده شد ، از ايالت و حكومت چنين نتيجه‌ئى از خاندان مملكت و امارت و سلطنت ، چنين سعدى از آسمان دولت غنيمتى رسيم [ 4 ] « 6 » و موهبتى جسيم شمرند و شكر عطيت ربانى و شرط خدمت سلطانى به واجبى به جاى آرند و در وظايف دعاى دولت و ثناى حضرت سلطنت شعارى كه عوايد آن همه [ 5 ] بديشان عايد باشد ، بيفزايند و به بشارت قدوم موكب او كه سبب آسايش ايشان و آرامش آن بلاد خواهد بود مستبشر گردند و خدمت دولت [ 6 ] او از فرايض دين و دنيا و موجبات رضاى مولى دانند و مال و معاملات از استقبال سنهء ثمان عشر و ثمانمايه به گماشتگان ايشان رسانند و از شكايت ايشان كه نكايت « 7 » آن معلوم باشد توقى « 8 »
هامش
[ 1 ] . ت : « استنامت و فراغ و » ندارد . [ 2 ] . ت : خوض . [ 3 ] . ت : « دست داد و » ندارد . [ 4 ] . ت : وسيم . [ 5 ] . م و ل : هم . [ 6 ] . ت : نواب . ( 1 ) استنامت : آرميدن ، قرار گرفتن ( دهخدا ) . ( 2 ) فرمانى است كه اطاعت از آن واجب است و خدا كند كه هميشه در كشورها و شهرها روان باشد . ( 3 ) گرچه به صورت با هم مختلف هستند اما در معنى با هم متحدند . ( 4 ) خداوند آنها را نگهدار و حافظ باشد . ( 5 ) خداوند بقاى او را طولانى گرداند و پرچمش را با پيروزى همراه سازد . ( 6 ) رسيم : مجازا : چشمگير ( قاموس ) . ( 7 ) نكايت : جراحت و اذيت ، زخم و آسيب ، مجازات و گوشمال ( دهخدا ) . ( 8 ) توقّى : حذر كردن ، پرهيز كردن ( منتهى الارب ) .
زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 572 | سيد كمال حاج سيد جوادى / عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )