ايشان باشد ، بدهند و يك روز ديگر جهت آوردن اسبان توقف فرمود . [ 1 ] آن جماعت در تسليم نمودن اسبان تعلل مىنمودند . لشكريان امير يوسف باز دست به جنگ برده حمله كردند و ايشان نيز به مدافعت مشغول گشتند و از طرفين جنگ پيوسته شد و بسيارى به قتل آمدند تا به قهر و غلبه شهر بستدند و خانهها و بازارها را آتش زدند و بسوختند و درختان قلع كردند و عمارات و باغات مندرس گردانيدند .
بعد از اين وقايع امير يوسف از آنجا معاودت نموده متوجه قلعه و شهر ارغن شد . امير قرا عثمان در حوالى جرموك بر سر كوهى بلند متحصن گشت و امير يوسف به پاى قلعهء ارغن نزول فرمود . روز ديگر جمعى از بهادران قرا عثمان [ روى به شهر آوردند و ] آغاز حرب كردند [ 2 ] [ و جنگى سخت كردند . ] آخر الامر چون اندك بودند ، پشت به هزيمت دادند و به جانب قلعه رفتند و به مقاومت مشغول شد . لشكريان امير يوسف شهر ارغن را عاليها سافلها گردانيدند بعد از آن روى به قلعه آوردند .
جمعى كه بيرون قلعه بودند ، ساعتى پايدارى نمودند و آخر الامر به قلعه متحصن شدند و امير يوسف دو روز ديگر بر در قلعه نشست و لشكر او در آن نواحى خرابى بسيار كردند و بعد از اين وقايع امير يوسف عزيمت معاودت فرموده از آب فرات عبور كرد به راه چغاخور [ 3 ] متوجه وادى موش شد و لشكر را اجازت فرمود كه هركس به خانههاى خود روند و خود در صحراى آلاطاق به عيش و عشرت مشغول گشت .
بعد از چند روز از آنجا متوجه تبريز گشت و لشكرى به اردبيل فرستاده بود در آن نواحى خرابى چند كردند و مراجعت نمودند و بر اولاد جاگير دست نيافتند و امير بسطام در قلعهء سلطانيه بود . امير يوسف از تبريز عزيمت عراق عجم كرده با لشكرى بسيار و كثرتى بىشمار متوجه آن طرف گشت ، در روز پنجشنبه حادى عشر جمادى - الاخر سنهء خمس عشر و ثمانمايه به سلطانيه نزول فرمود و چند نوبت كسان پيش امير بسطام فرستاد و او را به ايلى و انقياد خواند و وعدهها داد . مفيد نيفتاد . در غضب گشته فرمان فرمود تا اماكن و مساكن سلطانيه را با خاك يكسان گردانيدند و آتش در رباع « 1 » شهر زدند . چون از خراب كردن شهر چندانكه مقدور بود ، فارغ
هامش
[ 1 ] . ت : نمود .
[ 2 ] . ت : گرفتند ، ل : محاربه كردند .
[ 3 ] . ل : جناحور ، م و ت : حساجور .
( 1 ) رباع : ج ربع ، منزل و موطن ( نفيسى ) .