شعر
ز ملك و دولت باقى نبود هيچ و ليك * چه سود از اين چو چنين بود در اجل مسطور
[ چو جرهباز « 1 » اجل بال قهر بگشايد * به پيش ضربت او چه عقاب و چه عصفور « 2 »
مباش اى دل غافل به كار عالم شاد * مشو به نعمت دنياى بىوفا مغرور
مدار چشم ز دوران چرخ بهروزى * كه دور دور نفير است و دار ، دار غرور ]
از حدوث اين حادثه هايل و نزول آن نازلهء مشكل كه چون شوكت هيبت ولولهء روز نشور و صدمت زلزلهء
« يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ
[ 1 ] « 3 » » بود ، دلهاى عزيزان در آتش و جانهاى جهانيان در كشاكش :
شعر
عمت فضايله نعم مصايبه * و الناس منه كلهم ماجور « 4 »
ارباب عقول سليم و اصحاب طباع مستقيمه [ 1 ] از حدوث اين احوال و وقوع اين اهوال در حال زبان مقال برگشادند .
نظم
آن كان مكرمت كه تو ديدى خراب شد * و آن بحر موهبت كه شنيدى سراب شد
هامش
[ 1 ] . عقل سليم و اصحاب طباع مستقيم .
[ 1 ] قسمتى از آيه 73 سوره 6 .
( 1 ) جرهباز : باز سپيد خواه نر و خواه ماده باشد ( برهان ) دلير ، شجاع ، دلاور ، پردل ( دهخدا ) .
( 2 ) عصفور : گنجشك نر ( نفيسى ) .
( 3 ) روزى كه صور دميده شود .
( 4 ) فضائل او همه را فرا مىگيرد و چه خوبست مصبتهاى او - و مردم همه از او به اجر مىرسند .