آرد . فاما در آن اهمالى نمود ، بنابر مصلحت كه اگر او را از ميانه [ 1 ] بردارد ، امير شاه ملك او را نيز در آن طرف نماند . فى الجمله امير [ 2 ] شيخ نور الدين به جانب مغولستان گريخت و امير عبد الخالق لشكر او را غارت كرد تا حدى كه قريب دههزار اسب بهدست لشكريان امير عبد الخالق افتاد . فاما عبد الخالق را بعد از اين فتح مرضى پيدا شد و بعد از هفده روز وفات يافت .
شعر
به پيروزى اندر بترس از گزند * كه يكسان نگردد سپهر بلند
چنين است رسم سراى سپنج * گهى شادمانى بود ، گاه رنج
جهان را چنين است ساز و نهاد * به يك دست بستد به ديگر بداد
اگر چرخ گردان كشد زين تو * سرانجام خشت [ 3 ] است بالين تو
امير شاه ملك جاى او را بعد از تسخير آن بلاد به تيمور ملك پسر دولداى كه در شمايل و علامات او دلايل مردانگى و مخايل فرزانگى پيدا بود و از حركات و سكنات او اساس رشد و توسم خير هويدا داده ، ايالت سيرام و آن نواحى بر او مقرر فرمود « و اعط [ 4 ] القوس عند الرمى باريها « 1 » » .
امير شيخ نور الدين را چون اين واقعه دست داد ، پيش محمد خان پسر خضر خواجه كه پادشاه مغولستان بود ، رفت و محمد خان پيشتر ايلچيان پيش امير شاه ملك فرستاده بود . امير شيخ نور الدين به نمامى و سعايت بدانجا رسانيد كه محمد خان [ 5 ] ايلچيان امير شاه ملك را بگرفت و مقدار پانزدههزار مرد مقرر فرمود و شمع جهان [ 6 ] كه برادر محمد خان بود ، سر آن لشكر گشته امراى نامدار مغول سيد احمد و شيخ محمد تغيتيمور و بهرام بيكچك و محرم الب قرا و توبوغان امير هزاره بهرنگ [ 7 ] با شيخ نور الدين روان گشته متوجه آن طرف شدند .
هامش
[ 1 ] . ت : ميان .
[ 2 ] . ت : « امير » ندارد .
[ 3 ] . ت : خشتى .
[ 4 ] . م و ت : اعطى ( ؟ ) .
[ 5 ] . ت : خان ندارد .
[ 6 ] . ت : شاه جهان .
[ 7 ] . ت : سهرنگ ، م : بدون نقطه ، ل : بهربك .
( 1 ) مثل عربى و ترجمه آن اين است : و بده كمان را هنگام تيراندازى به سازندهء آن ، اصل مثل « و اعط القوس باريها » است كه از اين بيت اخذ شده است . يا بارى القوس بريا لست تحسنها - لا تفسدنها و اعط القوس باريها - ميدانى مجمع الامثال ص 426 .