به شاه محمد رسيدند ، شاه محمد را با ايشان قوت مقاتله و مقابله نبود فرار بر قرار اختيار كرد و لشكريان سلطان احمد از خيمه و خرگاه و باقى مخلفات ايشان غنيمتى وافر گرفتند و مراجعت نموده احشام اويرات كه در آن نواحى بودند ، ايشان را مصاحب خود پيش سلطان احمد بردند و در اين حال امير قرا يوسف لشكرى به محاصره ارزنجان برده بود ، چون بر اين حال واقف گشت ، [ 1 ] متفكر و متالم شده [ 2 ] اصحاب ارزنجان پيش او آمده بودند ضبط و نسق آن طرف نموده از جوانب و اطراف اصحاب جدال و ارباب قتال را جمع فرموده - كالبرق الخاطف و الريح - العاصف - « 1 » متوجه تبريز گشت . چون به حدود شهر نو [ 3 ] رسيد ، عرض لشكر خود كرده جيبا ديد . بهادران خود را دلدارى نموده به استعجال تمام به حدود تبريز درآمد .
چون سلطان احمد از توجه امير يوسف خبر يافت ، استعداد حرب و قتال نموده از دولتخانهء تبريز به شنب غازان نزول فرمود و ايل والوس را آنجا جمع كرده تعداد لشكر [ بغداد ] كرد ، بيستهزار خانه به حساب درآمدند . و چون امير يوسف به قريه اسد [ 4 ] كه به دو فرسخى تبريز است ، رسيد ، بهادران و دلاوران طرفين محاربه و مضاربه نمودند تا روز جمعه بيست و هشتم ماه ربيع الاخر امير يوسف با لشكرى جرار و سپاهى بىشمار و سلطان احمد نيز با غلبهء موفور « 2 » و عسكرى نامحصور صف قتال و اسباب جدال ترتيب دادند و دست به حرب و ضرب برگشاد .
روى زمين از موج فتنه به جوش و سپهر از خون مبارزان مدهوش گشت :
ز پيكان الماس و پر عقاب * نبد هيچ پيدا رخ آفتاب
ز سرخاب سرخاب برسان رود * گذر كرد بر دامن سرد رود
در ميمنه امير يوسف پسران سعد ، پير حسين و اسد و بوساط و موسى دگر
هامش
- نيز - حمد الله مستوفى - نزهه ص 97 و نيز مشكور - جغرافياى تاريخى آذربايجان ص 34 ) .
[ 1 ] . وقوف يافت .
[ 2 ] . ت : گشته .
[ 3 ] . ت : نوشهر .
[ 4 ] . ل : اسدآباد .
( 1 ) همچون برق رباينده و باد شديد .
( 2 ) موفور : وافر ، فراوان ، بسيار ، افزون ، بىشمار ، بيرون از حد ( نفيسى ) .