تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
اهالى ولايت پرداخته گشت و در آن بهار و تابستان تا منتصف خريف به مكاوحت و مقاتلت [ 1 ] گذرانيدند . در اين ولا اميرزاده رستم بن اميرزاده عمر [ 2 ] شيخ بهادر از حضرت سلطنت شعارى - خلد الله تعالى ملكه و سلطانه - اجازت خواسته [ 3 ] [ توجه به جانب عراق حاصل كرده ] متوجه آن بلاد شد . و چون به اصفهان رسيد ، قاضى احمد صاعدى كه از متهوران جهان بر سر آمده بود [ 4 ] و سرداران اصفهان به خدمت استقبال نمودند . اميرزاده اسكندر امير [ 5 ] عبد الصمد را به ورزنه فرستاد و امير خان سعيد برلاس را [ 6 ] نامزد جربادقان [ 7 ] كرد و خود به دار الملك شيراز معاودت نمود . اما قضيه يزد : پيشتر تقرير كرده شد كه امراى اصفهان متوجه يزد شدند و اميرزاده اسكندر ، صديق و كيومرث را بر عقب ايشان بفرستاد . چون بدان جماعت رسيدند ، جنگ كردند و ايشان را منهزم گردانيد . امير جلبانشاه برلاس با تبع [ 8 ] خود به صديق و كيومرث ملحق شد و امير خان سعيد برلاس و شيخ محمد جوان با معدودى اندك روى به كرمان نهادند و در آنجا نيز راه نيافته خود را به خراسان انداخته [ 9 ] و به اميرزاده رستم ملحق شد و او را باعث گشتند بر آن‌كه از بندگى حضرت اجازت توجه به جانب عراق طلبند و آن جماعت [ 10 ] كه در يزد بودند جمعى [ 11 ] كه اميرزاده اسكندر به محاصره فرستاده بود ، ايشان را دربندان « 1 » داده به تنگ آوردند [ 12 ] و كار بر ايشان دشوار شد . عبد الصمد را كه گرفته بودند ، اطلاق كردند و از روى عجز طالب صلح شدند و او را بدان سبب پيش اميرزاده اسكندر بهادر [ 13 ] فرستادند و بعد از آن امير طاهر را نيز بگذاشتند و معذرتى مىخواستند . ناگاه نيم‌روزى ابا بكر كه سردار ايشان بود ، [ 14 ] به جهت يراغى [ 15 ] « 2 » از ارك بيرون آمد و طاهر را قائم‌مقام خود
هامش
[ 1 ] . ت : مباينت . [ 2 ] . ت : امير عمر . [ 3 ] . ت : ندارد . [ 4 ] . ت : « كه از متهوران » تا اينجا ندارد . [ 5 ] . ت : ندارد . [ 6 ] . ت : امير سعيد را . [ 7 ] . ل : جربادغان . [ 8 ] . ت : گردانيد جلبانشاه با تبع . [ 9 ] . م و ل : انداختند . [ 10 ] . ت : جمعى . [ 11 ] . جماعتى . [ 12 ] . ت : آورده بود . [ 13 ] . ت : ندارد . [ 14 ] . م و ت : بود نيم‌روزى . [ 15 ] . م و ل : نزاعى . ( 1 ) دربندان : محاصره ، دربندان دادن : محاصره كردن . ( 2 ) يراغ : تركى ، اتفاق و مصلحت ( برهان ) .