كه باز مملكت استرآباد به دست فيروز [ 1 ] فرو گيرد و به وقتى كه مخدوم و مخدومزادهء جهانيان و سايهء يزدان - مغيث الحق و الدين - الغ بيك گوركان - خلد اللّه تعالى ملكه - عزيمت ماوراء النهر مىفرمود ، نوكرى خاصه [ 2 ] [ خود ] ابو ليث [ نام ] در استرآباد گذاشت . جماعتى خوشآمدگويان فتنهجوى پيش سلطان على از خفت [ 3 ] حال و قلت رجال ابو ليث [ 4 ] و خلو « 1 » عرصه استرآباد از مردم لشكرى تقرير كردند .
سلطان على بر قصد آن ممالك دندان تيز كرده طمع در استخلاص استرآباد بست و به استعداد كار و استجماع لشكر و احتشاد « 2 » گروه انبوه و عدت و شكوه مغرور شده بدين اميد كه رايات همايون حالا در ماوراء النهر و مغولستان [ 5 ] است ، آن جماعت را مجال مقاومت نخواهد بود ، عازم استرآباد گشت و چون ابو ليث از اين معنى خبر يافت ، او نيز مستعد جنگ گشته از اطراف و جوانب خود آن مقدار كه توانست لشكر جمع كرد و پيش او باز رفت . چون به يكديگر رسيدند ، بين الفرقين آتش حرب بالا گرفت و كار از تير و كمان به تيغ و سنان رسيد . از طرفين دست به تيغ بردند و مسامع هوا از اصطكاك [ 6 ] مقارعات « 3 » پر مشعله گردانيد و بساط ملمع [ 7 ] از خون دليران بر ديباچهء « 4 » زمين كشيد . [ 8 ]
شعر
جهان به حيله دم اندر كشيد چون نقطه * اجل به كينه دهن باز كرده چون پرگار
شده ز خون يلان همچو پاى كبك درى * ميان معركه سيمرغ مرگ را منقار
آخر الامر به فر دولت ابد پيوند ، صبح اميد از مطلع مراد تبسم آغاز نهاد و
هامش
[ 1 ] . ت : ندارد .
[ 2 ] . ت : خاص .
[ 3 ] . ت : صفت .
[ 4 ] . م و ل : ابى ليث
[ 5 ] . م و ل : مغولستان
[ 6 ] . ت : اصطركاك .
[ 7 ] . ل : ملمع پاى از .
[ 8 ] . ت : گشته .
( 1 ) خلو : خالى بودن ، خلاء ( منتهى الارب ) .
( 2 ) احتشاد : گرد آمدن ، مجتمع شدن براى امرى واحد ، فى الفور حاضر آمدن بر آواز ، اجابت بسرعت ، استعداد جمع لشكر ( دهخدا ) .
( 3 ) مقارعات : ج مقارعه ، ضربهها ، تپانچهها ، كوفتگيها ( نفيسى ) .
( 4 ) ديباچه : روى ، چهره ، رخ ، وجه ( دهخدا ) .