لب هيرمند رسيدند كه آب او از غايت و صفا و روشنى چون آينهء چينى زدوده و عكسپذير بود و بيضهء ماهى در تك آب بسان گوهر بر پيكر خنجر تابان و مسخر :
شعر
آن آب نيلگون كه ز عكسش گمان برى * باليده « 1 » قرطهاى « 2 » است ز فيروزه بهرمان
گوئى كه باد توده سوهان آزده « 3 » * گاهى زند به صيقل و گاهى زند فسان « 4 »
از دانش و ز جان اثرى نه درو و ليك * از نيكوئى چو دانش و از روشنى چو جان
چون بدان حدود رسيدند و شاه قطب الدين بدان نصايح منزجر « 5 » نشد و در آمدن تقصير و تعلل كرد ، خود نيامد و كسى نيز نفرستاد . بدان سبب قهر پادشاه زبانه زد و آتش غضب خسروانه بالا گرفت . فرمان شد تا بندها را بشكستند . سه بند بود كه مشهور چنان است كه از عهد رستم باز بستهاند ، يكى را بند داشكك « 6 » خوانند [ 1 ] و يكى را بند شهر و يكى را بند بلغاغانى [ 2 ] « 7 » كه بند ولايت است و اين بند بلغاغان از همه محكمتر بود و حشم منصور روى به نهب و غارت و تخريب عمارت آوردند .
آتش در ديهها زدند و باغها را ببريدند و درختها بينداختند و از اثر بىعنايتى در حق
هامش
[ 1 ] . ت : گويند .
[ 2 ] . ت : بلغاعان ، ل : بلغاقانى .
( 1 ) باليده : نمو كرده ، بلند شده ، باسق ، بالا بلند ( دهخدا ) .
( 2 ) قرطه : آويزه گوش ، گوشواره ( دهخدا ) .
( 3 ) آزده : خليده يا چيزى نوك تيز ( دهخدا ) .
( 4 ) فسان : سنگى باشد كه كارد و شمشير بدان تيز كنند ( برهان ) .
( 5 ) منزجر : آنكه بازمىايستد ، آنكه بازمىگردد و سر باز مىزند ( نفيسى ) .
( 6 ) بند داشكك : فصيحى خوافى نام اين موضع را « بند اشكك » ثبت كرده مجمل ج / 3 ص 187 و نيز در احسن التواريخ روملو .
( 7 ) بند بلغاغانى : به نوشتهء فصيح خوافى ، بزرگترين بندى كه بر روى هيرمند از زمان رستم دستان باقى بود ، بند بلغاغان بود كه به دستور شاهرخ آن را خراب كردند ( مجمل 3 / 187 ) .