او را به ماوراء النهر رسانيد . و امير يوسف مىگفت كه اگر او زنده پيش من مىرسيد ، آن مقدار كه ممكن بودى او را عزت و حرمت مىداشتم و هرچه به دست من بر آمدى ، در حق او نيكوئى مىكردم . و اهالى تبريز و آن نواحى كه اكثر مرباى [ 1 ] « 1 » دولت او گشته بودند ، غصه و درد دل خود در اين مصيبت آشكارا نمىتوانستند كرد [ 2 ] و هركس ؛
شعر
در گوشههاى خانه و اندر خرابهها * پنهان ز خلق چون صدف اندر درون گريست
در جرگهء قضا چو اجل دامنش گرفت * چشم جهان سيه شد و آفاق خون گريست
و خبر اين واقعه به هرجا كه رسيد ، مردم به زارى و نوحه درآمدند و اين مصيبت نه از آن قبيل بود كه به بكاء « 2 » و عويل « 3 » در مدت طويل حق آن توان گزارد و آن حسرت و تاسف نه از آن جمله كه به زارى و نوحهگرى داد آن توان داد .
آسمان در اين ماتم كبود جامه تمام است و زمين در اين مصيبت خاك بر سر بس است و شفق بر رسم اندوه [ 3 ] زدگان رخساره به خون دل شسته است و ستارگان بر عادت مصيبتزدگان [ 4 ] بر خاك نشستهاند . صبح اگر در اين واقعهء هايل جامه دريد صادق است . ماه در اين حادثه مشكل ، اگر چهره خراشيد ، محق است . سحاب اگر در اين غم به جاى آب ، خون بارد ، سزاست . دريا بر اين ماتم اگر كف بر سر آرد ، رواست . آفتاب را مهر چون شايد خواند كه بعد از او برافروخت و شفق را شفق نشايد گفت كه دلش نسوخت .
هامش
[ 1 ] . ت : مربى .
[ 2 ] . م : نمىتوانست .
[ 3 ] . ت : به رسم اندوه .
[ 4 ] . ت : رسيدگان .
( 1 ) مربى : تربيت شده ، تربيت يافته ( نفيسى ) .
( 2 ) بكا : گريه ( نفيسى ) اشك و زارى ( غياث ) .
( 3 ) عويل : بلند آوازى در گريه و فرياد ( نفيسى ) .