تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
ز تبريز [ 1 ] تا دامن سرد رود * روان گشت خون سپاهى چو رود نبد هيچكس را مجال گذار * ز بسيارى كشته در كارزار
اميرزاده ابا بكر چون شير گرسنه [ 2 ] و گرگ درنده بر هر طرف حمله مىكرد ، بر هم مىزد . چون به موضع خود باز آمد ، لشكر را به‌هم رفته [ 3 ] ديد . و جاونى قربانيان كه به عدد و سپاهى غلبه بودند ، اما در جنگ سستى نمودند و معلوم شد كه ايشان با آن لشكر مقاومت نخواهند نمود . در ميان آن گيرودار اميرزاده مرحوم مغفور [ اميرزاده ] اميرانشاه بهادر كه نزديك جاونى قربانيان بود ، شعر
سرافراز ميران شه صف پناه * به هيجا ورا كرد تركى تباه روانش برآمد به خلد برين * به فرمان بىچون جان‌آفرين
قضا بساط حشمت [ 4 ] و سلطنت او در نوشت . چون متقاضى اجل گريبان جانش گرفته بود ، از چنگال شير اجل جان نبرد . آجال به حكم ذو الجلال است ، « چون درآيد نپايد » . چون قضيه بدين جا رسيد ، اميرزاده ابا بكر بهادر عزيمت هزيمت نموده روى به‌طرف سلطانيه آورد و لشكر تركمان غالب گشته ايشان را در پى كردند شعر
گرفتند تاراج بيش از حساب * نه چندانكه وصفش كنم در كتاب
بعد از آنكه سلطان سعيد اميرانشاه بهادر شهيد شد ، تركمانى سرش از تن جدا كرده پيش قرا يوسف برد . امير يوسف با او غضب كرده فرمود تا گردنش بزدند و سر اميرزاده را به عزت تمام بشستند و در جاى پاك پيچيد و تنش را نيز فرمود تا به موضع سرخاب « 1 » بردند و آنجا مدفن ساخت . بعد از آن به مدتى ، شمس غورى نام شخصى در صورت درويشان ، استخوان
هامش
[ 1 ] . م : تبرز . [ 2 ] . ت : گزيده . [ 3 ] . ت : به‌هم برافتاده . [ 4 ] . م : حشمت بساط . ( 1 ) سرخاب : نام كوهى است به جنوب شهر تبريز و متصل است به شهر ( آنندراج ، دهخدا ) جهت اطلاع در مورد سرخاب و محلهء آن ( - سيد ضياء الدين سجادى كوى سرخاب تبريزى ، ص 8 - 52 ) .
زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 229 | سيد كمال حاج سيد جوادى / عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )