بود و خبر [ 1 ] گريختن ايشان گفته . اميرزاده پير محمد بهادر [ 2 ] همه را با فرزندان دربند كرد و به حضور ايلچى ايشان را مصاحب محمد قبچاقى [ 3 ] و عيسى بكاول بدرقه تعيين كرده روانه خراسان گردانيد .
اما ايشان چون از بلوك براآن بگذشتند ، به اتفاق محافظان بندهاى خود را شكسته محمد قبچاقى [ 4 ] و عيسى بكاول را گرفته بربستند و بر سر راه بيفكندند و سر خود گرفتند .
و اميرزاده پير محمد بعد از آنكه دل از معامله كاشان و جربادقان و ساير ولايات اصفهان جمع فرمود و احشام متفرقه را بعضى به لطف و بعضى به عنف ضبط نمود ، متوجه دار الامان اصفهان شد و قضا را از صعوبت بلاى و با و جفاى مفاجا ، اهالى شهر و رعاياى ولايت چنان نيست و نابود گشته بودند كه آفتاب به سنبله « 1 » رسيده بود و هنوز غلههاى ايشان را هيچكس ندرويده [ 5 ] بود . به مجرد آنكه هركس نام اصفهان بر زبان مىبرد ، به حسب خاصيت متنفر و متالم مىگرديد .
چون اميرزاده پير محمد بهادر [ 6 ] به مباركى قدم از آستانه شهر به اندرون [ 7 ] نهاد ، از آن ملال و اختلال كه به حال عراقيان راه يافته بود ، هيچ اثر نماند و به كلى مرتفع گشت و شهر بار ديگر روى به معمورى نهاد .
بعد از آن اميرزاده پير محمد بفرمود تا دفاتر مالى و خارجى اوان زمان حضرت صاحب قرانى - انار الله برهانه - به تمام جمع گردانيده پيش وى آوردند . بفرمود تا همه را در آب ريخته بشستند و دارائى مملكت اصفهان را به فرزند خود اميرزاده عمر شيخ تفويض كرده امير خان سعيد برلاس [ 8 ] را و شيخ محمد جوان و فاضل را به ملازمت او تعيين فرمود و رجوع ضبط و نسق مالى را به صاحب اعظم مظفر الدين مسعود نطنزى مسلم داشت و به جانب شيراز معاودت نموده شيخ يساول را به حكومت كاشان فرستاد . [ 9 ]
هامش
[ 1 ] . ت : قصه .
[ 2 ] . ت : ندارد .
[ 3 ] . قبچاحى .
[ 4 ] . قبچاحى .
[ 5 ] . م و ل : ندروده .
[ 6 ] . ت : ندارد .
[ 7 ] . ت : بدرون .
[ 8 ] . ل : امير سعيد خان برلاس ، ت : امير سعيد برلاس .
[ 9 ] . ت : مقرر گردانيد تمت .
( 1 ) سنبله : پائيز ، ششمين برج سال ( معين ) .