به درگاه همايون كه معهد الطاف و مقصد اشراف است ، خبر رسيد كه :
پير پادشاه كه به لطايف حيل و دستان از صولت شير [ ان ] ژيان رهائى يافته [ بود ] ، به دقايق مكر و تزوير از ضرب شاه جهانگير جسته دواعى « 1 » خلاف در طى ضمير داشت . چون به خوارزم افتاد ، جمعى از مردم سرگردان اطرافى قومى از جاونى قربانى و بعضى از توكليان و گروهى از هزارهء « 2 » نجم الدين كه بدان طرف [ 1 ] افتاده بودند و بعضى از جماعت عراقيان كه از ماوراء النهر گريخته به خوارزم رسيده بودند .
آن مردم متفرقه پير پادشاه را به سلطنت قبول كردهاند و با او بيعت نموده و زرى چند بر سر وى پاشيده و او را به وجود ايشان استظهارى حاصل [ 2 ] آمده و بعضى از آن مردم از آن قبيل بودند كه حضرت صاحب قرانى - انار الله برهانه - ايشان را از ممالك خراسانات [ 3 ] كوچانيده در سرحد تركستان و آن مواضع ساكن گردانيده بود ، در زمان خليل سلطان بهادر فرصتى يافته گريخته بودند و [ به جانب ] خوارزم افتاده و ديگر مردم اوباش و خسايس الناس از هر طرف بر او جمع گشته .
و چون اميرزاده عمر بهادر - چنانچه ذكر آن گذشت - مملكت خراسان [ 4 ] باز گذاشته روى به مازندران [ 5 ] آورد و شمس الدين على بن جمشيد قارن كه بندگى حضرت سلطنت شعارى او را به كوتوالى قلعهء استرآباد تعيين فرموده بود ، از آن مدت باز همچنان در قلعهء استرآباد بود . پير پادشاه سغبه شيطان و عرصهء خذلان گشته ميان به افروختن آتش فتنه و انگيختن گرد عصيان بسته است و دست ظلم و بيدادى گشاده و با لشكرى فراوان روى به محاصره حصار استرآباد آورده .
شمس الدين على كه صنيع « 3 » درگاه و برآوردهء بارگاه اعلاى قاهرى - ضاعف الله جلاله « 4 » - است ، در مضيق ضرر و معرض خطر افتاده و به اظفار « 5 » اذيت و
هامش
[ 1 ] . ت : جانب .
[ 2 ] . ت : پديد .
[ 3 ] . ت : خراسان .
[ 4 ] . ت : مازندران .
[ 5 ] . ت : خراسان .
( 1 ) دواعى : ج داعيه ، سببها ، اسباب ، انگيزهها ( منتهى الارب ) .
( 2 ) هزاره : ( اينجا ) هزار نفر . هزارهء نجم الدين ، از هزار نفر سپاهى كه فرمانده آن نجم - الدين بوده است .
( 3 ) صنيع : پرورده ، تربيت يافته ، مخصوص به كسى ( دهخدا ) .
( 4 ) خداوند جلال و عظمت او را دو چندان كند .
( 5 ) اظفار : ج ظفر ، ناخنها ( معين ) .