مزيد جاونى قربانى رسيد و دولتخواجه چنگيز خان را خليل سلطان بهادر مصاحب او فرستاده بود . عرضه داشتند كه بندگى حضرت هركه را مصلحت فرمايد ، به كنار آب فرستد و ما نيز ارغونشاه و الله داد را معين گردانيم تا بيابند و عهد و شرط كنند .
بندگى حضرت ، امير مضراب بهادر را بدان مهم نامزد [ 1 ] فرموده و قاضى عبد الله را مصاحب او گردانيد . چون ايشان متوجه آنجانب گشتند از طرف گرمسير امير جهان ملك بن ملكت كه با لشكرها بدان جانب [ 2 ] رفته بودند ، مودود و لشكر ايشان را شكسته و اولجا [ 3 ] « 1 » و غنايم بسيار گرفته و او را از حدود ولايت بيرون تاخته و قلعه درفتاى « 2 » را عمارت كرده و امير سيفل گرمسيرى و حسام الدين غورى [ را ] به كوتوالى « 3 » آن نصب فرموده و مظفر و منصور مراجعت نموده به بساط بوس رسيدند . و پيش از رسيدن ايشان ، امير على بيك برسيد و از زبان ايشان تقرير كرد كه امير شاه ملك كه در راه به موضع بادغيس به دو رسيده بودند ، چنان تقرير كرد كه او گفت : من به سبب بزرگى سعيد خواجه به لشكر نرفتهام . چون اين معنى عز عرض و شرف استماع يافت ، آتش غضب مشتعل شد ، بندگى حضرت عتاب بسيار فرمود كه چه راه اوست كه از اين نوع سخن گويد ؟ باى سقل تواچى [ 4 ] را به امير شاه ملك فرستاد كه مقرر چنان بود كه بعد از يك ماه از عقب لشكر برسد ، حالا چند روز زيادت گشت و نرسيد . مىبايد كه فى الحال متوجه گردد ، و الا كه به لشكر نمىآيد ، در ولايت ما هيچ موضع ساكن نشود ، به هرجا [ 5 ] كه خاطرش خواهد برود .
هامش
[ 1 ] . ت : تعيين .
[ 2 ] . ت : « بدان جانب » ندارد .
[ 3 ] . م : الجا .
[ 4 ] . ت : ايلچى .
[ 5 ] . ل : موضع .
( 1 ) اولجا : اولجه / الجا ، اسير و بندى ، غارت و غنيمت ( دهخدا ) .
( 2 ) قلعه درفتاى : همين موضع را عبد الرزاق در مطلع سعدين و فصيحى خوافى به صورت « قلعه در فنا » ثبت كردهاند ( مجمل ص 167 ) .
( 3 ) كوتوال : نگهدارنده قلعه و شهر ( برهان ) .