و اطراف جنگ پيش بردند و شرر كارزار از حضيض خاك به ذورهء افلاك ترقى كرد و نايرهء قتال و جدال التهاب و اشتعال پذيرفت و از هيبت آواز كوس و دم ناى رويين « 1 » ، بيم آن بود كه دايرهء فلك از حركت باز ايستد و مركز خاك چون باد متحرك گردد و از آتش حرب زهرهء شير شرزه آب شود . هردو لشكر چون دو درياى اخضر در تموج آمدند و بسان دو كوه فولاد بر يكديگر حمله بردند و هواى نبردگاه از سپاه در شعر سياه شد .
شعر
ز گرد سپه روشنائى نماند * ز خورشيد شب را جدائى نماند
از آن طرف اميرزاده خليل سلطان بهادر و جمعى خراسانيان و عراقيان و امير برندق بن جهانشاه با چند تومان بر دست راست ، [ و امير ارغونشاه ] و امير الله داد و امير سليمانشاه بر دست چپ ، و از اين طرف اميرزاده پير محمد بهادر در قول ، بر دست راست او انوشروان برلاس ، و بر دست چپ امير شاه ملك و يادگار شاه ارلات .
صفها از طرفين روى در روى آورده تير از كمان چون ژاله و باران روان گشت و از زخم پيكان آبگون در دل سنگ و سندان آتش افروخت .
شعر
تيرها در مغزها كرده مقر همچون خرد * نيزهها در شخصها « 2 » همچون روان گشته روان
حلقهء بند اجل در پاى جباران ركاب * رشتهء دام فنا در دست قهاران عنان
ضارب به مضروب و غالب به مغلوب مختلط گشته و ميان طالب و مطلوب تميز ممكن نمىگشت . غبارى كه روى خورشيد را چون پشت آينه تيره گردانيده بود و عارض روز را به زلف شب مبدل كرده .
به نفس خود اميرزاده خليل سلطان بهادر بر قول اميرزاده پير محمد حمله كرد .
هامش
( 1 ) ناى رويين : نايى باشد كه در روز جنگ نوازند و بعضى گويند نفير است و بعضى گويند كرناست ( برهان ) .
( 2 ) شخص : كالبد مردم و جز آن و تن او ( منتهى الارب ) .