تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 83

مساهمون:

ص٨٣
مردم را دور راندند و خود بر در خرگاه بنشست و از نوكران خاصّه خود قريب بيست نفر [ 1 ] را نيزه‌هاى مارآسا به دست و تيرهاى قضا مضا در شست ، گرزهاى باره كوب در دوش و خودهاى بيضه شكل بر فرق ، تيغهاى صاعقه كردار در بر ، غرور فضول مكاثره « 1 » و مكابره « 2 » در سر ، زبان به تهديد و وعيد بگشاد و كلاه پيروزى و سركشى بر سر نهاد و شيوهء مكر و تلبيس بر دست گرفت و روى به راه فريب و بدسگالى آورد و گرد لطايف حيل و روباه بازى برآمد و دقايق تمويه « 3 » و تزوير را كار بست ، سر از ربقه متابعت و گردن از طوق طاعت بپيچيد و در هواى سردارى و تمناى ملك ، خيال فاسد به دماغ راه داد و امرا را مجموع مقيد گردانيد . امير تيمور خواجه و خواجه يوسف را شربت شهادت چشانيد . امير الله داد و امير ارغونشاه و باقى امرا امير مبشر و امير سعادت را لرزه بر اندام افتاد به زانو درآمده زبان به تضرع و زارى بگشادند . بعد از شرايط عهد و ميثاق و سوگند غلاظ « 4 » و شداد « 5 » از سر خون ايشان گذشته ايشان را ببخشيد و به نيابت خود مقرر گردانيد و خانيكه حرم اميرزاده محمد سلطان - نور قبره - از سمرقند به عزيمت بلخ پيش اميرزاده پير محمد مىرفت با تجملات پادشاهى [ 2 ] و قطار و مهار و نوكران بدان نواحى رسيده ، او را بگرفت و مجموع اموال ايشان را به نوكران خود قسمت كرد . چون اين حركات ناپسنديده از او در وجود آمد ، مردم از او خايف گشتند . مجموع لشكر طوعا او كرها فرمان او را انقياد لازم شمردند . چون به لشكر استظهار يافت ، صف مقاتلت آراسته عازم سمرقند شد . چون خبر اين واقعه به سمع شريف خليل سلطان بهادر رسيد ، آتش حميت زبانه زد ، در حال به احضار لشكريان مثال فرود و او كلكاى « 6 » بىقياس به لشكريان داد .
هامش
[ 1 ] . ت : امير . [ 2 ] . ت : پادشاهانه . ( 1 ) مكاثره : چيرگى در بسيارى ، فراوانى ، بسيار ، كثرت ( نفيسى ) . ( 2 ) مكابره : معارضه ، منازعه ، مجادله ، ستيز ( نفيسى ) . ( 3 ) تمويه : سيم يا زراندود كردن چيزى را ، تلبيس كردن ( منتهى الارب ) ، بياراستن ، زراندود كردن و آرايش نمودن ، مكر و فريب ( آنندراج ) . ( 4 ) غلاظ : ج غليظ . ( 5 ) شداد : هرچه بدان چيزى را ببندند ( نفيسى ) . ( 6 ) اوكلكا : به صورت اوكولكا يا اكالكاهم ضبط شده است ، به معنى : عطيه ، توزيع پول ، بخشش ، -
زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 83 | سيد كمال حاج سيد جوادى / عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )