محمّد جرمايى و بعضى كه « [ 1 ] » مخالف امير غياث الدّين سيورغتمش بودند لحظة فلحظه تكرار و تذكار « [ 2 ] » مىكردند كه البتّه دفع و منع او واجب است تا « [ 3 ] » امير على و پهلوان على قورچى و بعضى از امراء لشكر را نامزد فرمود . چون امير غياث الدّين « [ 4 ] » سيورغتمش را از توجّه ايشان خبر شد و امير اعظم فخر الدّين « [ 5 ] » عبد الكريم بهجانب شبانكاره رفته بود و او را به نسبت ضعفى بود از سلطان مجاهد الدّنيا و الدّين « [ 6 ] » زين العابدين استمدادى نمود و طلب معاونت كرد . سلطان زين العابدين بهجهت خاطر عمّ بدان التفاتى ننمود . فرمان شد كه پهلوان زين الدّين شهر بابكى « [ 7 ] » و برادرش كه در ولايت گرمسير بودند به « [ 8 ] » امير سيورغتمش پيوندند و ايشان « [ 9 ] » بهموجب فرموده متوجّه شدند . چون لشكر سلطان « [ 10 ] » عماد الدّين « [ 11 ] » احمد با غلبهئى تمام « [ 12 ] » متوجّه ولايت جيرفت گشت اكثر امراء افغان و احشام حوالى به لشكر كرمان ملحق گشتند .
امير غياث الدّين سيورغتمش از غايت نخوت و غرورى كه داشت ايشان را وجودى نمىنهاد و جازم بود كه چون لشكريان وى را بشناسند احشام و اتراك افغانى به لشكر او ملحق شوند و ديگران منهزم گردند . از قضا روز مقابله سرش نشانهء تير تقدير گشته به همان يك چوبه تير بساط نخوت و غرور او درنورديدند . و سلطان عماد الدّين احمد را از دفع خصمى چنان ، قوّت و شوكت يكى در صد شد و عرصهء مملكت كرمان بر او قرار [ 139 - ب ] گرفت . امّا فرزندان و برادران امير غياث الدّين سيورغتمش چون امير جمشيد برادرش و امير دولتشاه پسرش و امير منصور كه دامادش بود در ممالك فارس ملازم سلطان زين العابدين بودند و قلعهء سليمانى « [ 13 ] » و قلعهئى كه موسوم به « [ 14 ] » سموران است « [ 15 ] » در تصرّف كوتوالان و گماشتگان ايشان بود همچنان در دست ايشان بماند .
هامش
( [ 1 ] ) - ت : ندارد .
( [ 2 ] ) - ت : « و تذكار » ندارد .
( [ 3 ] ) - ت : به .
( [ 4 ] ) - ت : ندارد .
( [ 5 ] ) - ت : « اعظم فخر الدّين » ندارد .
( [ 6 ] ) - ت : « مجاهد الدنيا و الدين » ندارد .
( [ 7 ] ) - ت : شنا و كى .
( [ 8 ] ) - ت : با .
( [ 9 ] ) - ت : « و ايشان » ندارد .
( [ 10 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 11 ] ) - ت : ندارد .
( [ 12 ] ) - ت : ندارد .
( [ 13 ] ) - م و ل : سليمانيه .
( [ 14 ] ) - ت : « كه موسوم به » ندارد .
( [ 15 ] ) - ت : ندارد .