سربداران خراسان بودند « [ 1 ] » به سنگ رسيد و بيرون نرفت ، ايشان نيز مدد نقب باييق صوفى شدند و يك نقب ديگر را مراد و خدايداد سركردند « [ 2 ] » و ساير امرا به جدّ تمام به تسخير آن قلعه قيام نمودند تا چهار ديوار آن حصن محكم و سدّى معظم كه نشيب و فرازش به ثرى و ثريّا رسيده بود و پايان خندق و سر كنگرهاش به ماهى و ماه پيوسته از بسيارى نقب و حفره چون چشم زره و خانهء زنبور شد و اطراف و اراضى قلعه را چون غربالى مشبّك گردانيدند .
امير حسن چون حال بر اين منوال ديد عاجز و متحيّر مانده كس فرستاد به گناه خود معترف گشته امان طلبيد و برادر را پيش اميرزادهء اعظم شاهرخ بهادر - خلّد ملكه - فرستاد و آن جناب را وسيله و شفيع انگيخت . « [ 3 ] » اميرزاده جوان بخت مظفّر كامكار كامران « [ 4 ] » برادرش را به حضرت امير صاحبقران برد . حضرت صاحب قرانى فرمود كه معذرت او وقتى قبول افتد كه در خون مسلمانان نرود و به زودى به حضرت ما پيوندد و در ساعت برادرش را بازگردانيد و او را گفت تا برادرت بيرون نيايد سخن صلح بهجايى نخواهد رسيد اگر او نمىآيد تو ديگر زحمت مكش و همآنجا باش چندكرّت آمدى و سخن شنيدى مبالغه احتياج نيست . چون برادر به قلعه رفت و آن پيغام رسانيد با يكديگر مشورت « [ 5 ] » كردند كه مدّتهاست كه ما در اين مقام به مراد خود زيستهايم و پادشاهى كرده اكنون پيش او رويم بر تقدير سلامت محال است كه ما را در اين مقام گذارند اولى آن است تا رمقى در جان باشد جنگ كنيم ، بنابراين فكر فاسد ، باز اظهار مخالفت كرده جنگ آغاز كرده . امير صاحبقران از اين معنى بغايت در غضب رفت و امر فرمود تا گوركاو نفير و نقّاره و جرغو زدند و لشكرها چون مار و مور در حركت آمدند و در اين حال از محلّى كه نقب زده بودند بىآنكه آتش زنند ديوارى عظيم بيفتاد و آثار نكبت اهل قلعه ظاهر شد . اهالى قلعه فى الحال آن رخنه را مسدود ساختند حكم نافذ شد كه نقبها را آتش زنند . شب چهارشنبه آتش انداختند و اكثر ديوارهاى قلعه بر زمين افتاد « [ 6 ] » و آن برج كه نوكران باييق صوفى نقب زده بودند بيفتاد و از طرف قلعه بيست مرد بر آن برج بودند بيفتادند و جمله هلاك گشته و ديگرباره اهل قلعه تورها و تختها گرفته بر بالاى قلعه برآمدند .
هامش
( [ 1 ] ) - ت : بود .
( [ 2 ] ) - ت : « سركردند » ندارد .
( [ 3 ] ) - ت : انگيخت تا جان او را درخواست كند .
( [ 4 ] ) - ت : « مظفّر كامكار كامران » ندارد .
( [ 5 ] ) - ت : مقرّر .
( [ 6 ] ) - ت : بيفتاد .